مثل زنند كه طغيان رونده بر قلم است * چرا برون نرود چون برون رود طغيان .
اديب صابر .
صاحب تيغ و قلم عالى علاء الملك آنكو * از قلم جز تيغ تيزش حرف طغيان برندارد .
سيف اسفرنك .
تهمت طغيان نبندد هيچ عاقل بر قلم * گر به تلقين ضميرت كار فرمايد دبير .
سيف اسفرنك .
ز طاعت تا كمر بسته است در ديوان تو خامه * چو حرز بازوى عصمت نيالوده است طغيانش .
سيف اسفرنك .
با سر تيغ زبان تو خيال طغيان * از قلم دور نباشد كه مر او را دو سرست .
سيف اسفرنك .
با آنكه زبان شده است يكسر قلمت * هم مىنكند ياد ز چاكر قلمت
هرچند كه بر خطا قلم مىبرود * نامم بخطا نميرود بر قلمت .
كمال اسمعيل .
هذا مما طغى به القلم .
طفل از سايهء خود مىهراسد * ( نترسد زو كسى كورا شناسد
كه . . . )
شبسترى .
طفل خرما دوست دارد صبر فرمايد حكيم * ( نفس پروردن خلاف راى هر عاقل بود . . . )
سعدى . نظير :
ندهد گل به گل خورنده طبيب .
سنائى .
طفل خسبد چون بجنباند كسى گهواره را .
مولوى .
طفل را گر نان دهى بر جاى شير * طفل مسكين را از آن نان مردهگير
( . . . چونكه دندانها برآرد بعد از آن * هم به خود گردد دلش جوياى نان . )
مولوى .
طفل را نبود غذائى به ز شير * ( اول از علم شريعت بهرهگير . . . )
امير حسينى سادات .
طفل را نيست بهتر از دايه * كرك داند نهفتن خايه .
اوحدى .
طفل طفل است اگر طفل پيمبر باشد * ( . . . طفل طفل است اگر زادهء حيدر باشد . )
طفل عاقل ز پير جاهل به * ( شرف از دانشست در كه و مه . . .
هست يك دانه لعل آتش رنگ * بهتر از صد هزار خرمن سنگ
دانهء در آبدار به كف * قيمتىتر ز صد هزار خزف
شجر كوتهى كه بارور است * بهتر از صد بلند بىثمر است . )
مكتبى .
نظير :
كودكيرا كه عقل و تدبير است * به ز يك شهر جاهل پير است .
مكتبى .
غلام عاقل خير من شيخ جاهل .
طفل مىترسد ز نيش احتجام * مادر مشفق در آن غم شادكام .
مولوى .
طلا رياضت خايسك ديد و محنت سندان * از آن صحايف مصحف به دو كند مذهب .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .