تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1070

مساهمون:

ص١٠٧٠
بر رغم دشمنان منم از جانت دوستدار * وين طشت مدتى است كه از بام اوفتاد .
ابن يمين .
چونكه ديد او آن كنيزك گشت مست * پس ز بام افتاد او را نيز طشت .
مولوى .
طشت من چون آفتاب از بام چرخ افتاده است * ساده‌لوح آنكس كه ميخواهد كند رسوا مرا
صائب .
كس نميداند كه چون مصروع گشت * يا چه شد كورا فتاد از بام طشت .
مولوى .
او بحسن و جلوهء خود مست گشت * بى خبر كز بام من افتاد طشت .
مولوى .
نقش تن را تا فتاد از بام طشت * پيش چشمم كل آت آت گشت .
مولوى .
گفتى ار فاش كنى عشق پرى جان نبرى * نبرم خود نبرم حسن تو جاويد زياد گر غرض خون من است از سر اينك سر و طشت * ورنه اين طشت سه سال است كه از بام افتاد .
اثير اخسيكتى .
بدين دانه آدم بدام اوفتاد * بدين دام طشتش ز بام اوفتاد .
مرحوم اديب .
ز عشقت باز طشت افتادم از بام * فرست از بام باز آن نردبانرا .
مولوى .
طشت است مرا فتاده از بام * بانگش به همه رسيده ناكام .
امير حسينى سادات .
سحر رفت و معجزهء موسى گذشت * هر دو را از بام بود افتاده طشت بانك طشت سحر جز لعنت نماند * بانك طشت دين بجز رفعت نماند .
مولوى .
وقتى ز خلق راز دل خود نهفتمى * اكنون نميتوان كه ز بام اوفتاد طشت .
اوحدى . طشت زر ( يا ) طشت طلا به سرت بگير و برو . راهى از دزدان و راهزنان ايمن است ، تمثل : و چنانك در مبالغت گويند طشت زر بر سر نهاده عورتى را تنها بيم و ترس نبودى . جهانگشاى جوينى . و هر راهى كه به صد سوار قطع نتوانستى كردن زن آبستن طشت زر بر سر مى نهد و ميگذرد . عقد العلى .
چنان شد كه دينار بر سر بطشت * اگر پيرمردى ببردى بدشت نكردى بدينار او كس نگاه * ز نيك اختر روز و از داد شاه .
فردوسى .
ز عدل تست كه نرگس به تيره شب در دشت * نهاده بر سر پيوسته طشت زر دارد .
مسعود سعد .
مرد بازرگان بود ايمن ز دزد راهزن * گر نهد بر سر بكوه و دشت و وادى طشت زر .
معزى .
شد ز بيم او جهان از را بزن خالى چنانك * نرگس آمن ميرود با طشت زر بر فرق سر .
ابن يمين .
در حريم عدل او بىرهبر و بىبدرقه * طشت زر بر سر همى تنها رود بازارگان .
معزى .
ز عدل داد بزالى چو چرخ طشتى زر * كز اين كران جهان تا بدان كران برسان بخاوران ز پى چاشت خوان زرگستر * بباختر ز پى شام همچنان برسان بگرگ عدل تو گفت از پى خوشامدميش * بدوش بربره را و بر شبان برسان .
سلمان ساوجى .
با عدل او عجب نه كه زالى چو آفتاب * با طشت زر بباختر آيد ز خاورا .
قاآنى .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1070 | على اكبر دهخدا