تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1068

مساهمون:

ص١٠٦٨
بد بر طبع آلوده . . . )
خاقانى . طرب زنگى . نشاط و طرب مفرط زنگيان در پيش شعرا و نويسندگان مثل است .
حقهء پر لعل را دادى بباد * همچو زنگى در سيه‌روئى تو شاد .
مولوى .
به من هندوانه رخت از بخت * طرب زنگيانه مىنرسد .
خاقانى .
سوخته بيد و باده بين رومى و هندوئى بهم * عشرت زنگيانه را برگ و نواى تازه‌بين .
خاقانى .
طبع مى گر بود نشاط انگيز * چه عجب زنگى است مادر او .
كمال اسمعيل .
طرب نوجوان ز پير مجوى * كه دگر نايد آب رفته بجوى .
سعدى . رجوع به : نزيبد مرا با جوانان . . . ، شود . طرف بستن ( يا ) طرف نبستن . كلمهء طرف بمعنى كليچهء كمر است كه مجازا در اين تعبير مثلى بمعنى سود و بهره مىآيد . تمثل :
كس بدور نرگست طرفى نبست از عافيت * به كه نفروشند مستورى بمستان شما .
حافظ .
به غير آنكه بشد دين و دانش از دستم * دگر بگو كه ز عشقت چه طرف بربستم .
حافظ . و در دو بيت ذيل كلمه بمعنى لغويست .
تاج وران را ز لعل طرف نهى در كمر * شيردلان را ز جزع داغ نهى بر سرين .
خاقانى .
كشى ز سنگدلى همچو كوه سر بفلك * ز سنگ‌ريزه اگر طرف بر كمر يا بى .
كمال اسمعيل . طرفهء بغداد .
و آنگه تو گرد بو حنيفه نگردى * بر فلك مه برند لعنت و فرياد . دست بگيرد ز بو حنيفه رسولت * طرفه‌تر است اين مثل ز طرفهء بغداد .
ناصر خسرو .
بغداد را بطرفهء بغداد بازده * وندر كمين بصره‌نشين و طرازگير .
سنائى .
ايخواجه بو الفرج نكنى ياد من * تا شاد گردد اين دل ناشاد من . . . نازم بدانكه هستم شاگرد تو * شادم بدانكه هستى استاد من اى رونى ايكه طرفه بغداد ( كذا ) * دارد نشستگاه تو بغداد من ( كذا ) .
مسعود سعد .
زان روى چو ماه طرفهء بغدادى * زان چشم سياه مايهء بيدادى مانند گل اى وصل تو اصل شادى * خوش‌بوى و شكفته روى و اندك زادى .
عبد الواسع جبلى .
پوست كنى معنى استاد را * عور كنى طرفهء بغداد را .
تحفة الابرار جامى . در قدح شعرائى كه مدح ناسزايان كنند . از شوخى و طرفگى يادى از طرفهء بغداد ميداد . جلالاى طباطبا
اى دفتر هر سرى شمس الحق تبريزى * تو طرفهء بغدادى ما را همدان كرده .
مولوى . اشاره :
نيست دستورى گشاد اين راز را * ورنه بغدادى كنم ابخاز را .
مولوى . در هر گامى دل‌آرامى و در هر غرفه‌اى طرفه‌اى و در هر قدمى صنمى . مقامات حميدى .
ملك بادهء بدست سماعى نهاده پيش * يكى طرفه بر يمين يكى طرفه بر يسار .
فرخى .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1068 | على اكبر دهخدا