در چه كارى گفت ميكوبم دهل * گفت كو بانگ دهل اى بو سبل
گفت فردا بشنوى اين بانك را * نعرهء يا حسرتا يا ويلنا .
مولوى .
رجوع به : اليس الصبح بقريب شود .
صبح پيرى چو گشت ديده گداز * عينك ديده ديدهء دل ساز .
مكتبى .
صبح چو از صدق نفس برگشاد * مملكت شرق به دستش فتاد .
خواجو .
نظير :
بصدق كوش كه خورشيد زايد از نفست * كه از دروغ سيهروى گشت صبح نخست .
حافظ .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
صبح كادب زند از صدق نفس * نور او يك دو نفس باشد و بس .
جامى .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
صبر آرد آرزو را نى شتاب * ( . . . صبر كن و اللّه اعلم بالصواب . )
مولوى .
صبر است كيمياى بزرگيها * نستود هيچ دانا صفرا را
( . . . صبر است عقل را بجهان همتا * بر جان نه اين بزرگ دو همتا را ) .
ناصر خسرو .
صبر است و زر چارهء كارها * جز اين نشكند پشت تيمارها .
( كه . . . ) فردوسى . ى .
رجوع به : آن ميوه . . . ، شود .
صبر ايوب . تمثل :
با چنين خو كه تو دارى پسر اگر به مثل * صبر ايوب مرا بودى گشتى سپرى .
فرخى .
بوده با ايوب همسر در ره صبر و شكيب * گشته با جبريل همبر درگه خوف و رجا .
مسعود سعد .
شب يلداى بخششت را چرخ * چه شود گر دم صبوح دهد
يا مرا در اميد وعدهء تو * صبر ايوب و عمر نوح دهد
يا تو را با چنين كرم بارى * مرگ يا توبهء نصوح دهد .
گلخنى قمى .
صبر بر مصيبت ، شماتتكننده است . منسوب به فيثاغورس . از تاريخ گزيده .
صبر پرانشده را مرغ بيرمى نرسد * ( از آتش سينه مرا صبر چو سيماب پريد . . . )
خاقانى .
صبر تلخ آمد بر او شكر است * ( صبر سوى كشف هر سر رهبر است . . . )
مولوى .
رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود .
صبر تلخ است و ليكن بر شيرين دارد * ( منشين ترش از گردش ايام كه . . . )
سعدى .
رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود .
صبر در صحراى خشك و سنگلاخ * احمقى باشد جهان حق فراخ .
مولوى .
صبر درويش به كه بذل غنى * ( كز بزرگان شنيدهام بسيار . . . )
سعدى .