شكسته قدح گر ببندند چست * نياورد خواهد بهاى درست .
سعدى .
شكسته متاعى كه در دست تست * از آن به كه در دست دشمن درست .
سعدى .
شكسته نشايد دگر باره بست . * ( كه سهل است لعل بدخشان شكست . . . )
سعدى .
شكفته باش جهانرا شكفته گر خواهى * كه بر گشاده دلان چرخ روى خندان است .
صائب .
شكلش را بدر خلا بكشند آفتابه رم مىكند . زشتى هول است .
شكم آخوند تغار خدا شكم سيد پناه بر خدا .
شكم ( يا ) ، شكمى ، از عزا درآوردن . پس از گرسنگى دراز غذائى گوارا و بسيار بدست كرده خوردن .
شكم از قوت خوش مكن فربه * كه شكم خصم و خصم لاغر به .
مكتبى .
رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود .
شكم به آب زن . مسرف . نظير : گشاد باز .
شكم به زبان نميايد ، ( يا ) شكم هيچوقت به زبان نمىآيد . رجوع به : شكم زير دست است . . . و رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود .
شكم بند دست است و زنجير پاى * ( . . . شكم بنده نادر پرستد خداى . )
سعدى .
رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود .
شكم بنده بسيار بينى خجل * ( شكم پيش من تنگ بهتر كه دل . . . )
سعدى .
نظير .
اى بسا مرغان معده در مغص * بر كنار بام محبوس قفص
اى بسا مرغ پرنده دانه جو * كه بريده حلق او هم حلق او
اى بسا ماهى در آب دوردست * گشته از حرص گلو مأخوذ شست
اى بسا مستوره در پرده بده * شومى فرج و گلو رسوا شده
اى بسا قاضى حبر نيكخو * از گلوى رشوتى او زردرو .
مولوى .
رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود .
شكم بنده كمتر پرستد خداى * ( شكم بند دست است و زنجير پاى . . . )
سعدى .
شكمپرست خداپرست نبود . جامع التمثيل . رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود .
شكم پيش من تنگ بهتر كه دل * ( شكم بنده بسيار بينى خجل . . . )
سعدى .
رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود .
شكم چار پهلو كردن . بسيار خوردن . مثال :