شكار باز بود ورچه مه ز باز كلنك * ( مخالفان چو كلنگند و او چو باز سپيد . . . )
فرخى .
شكار تذروان نيايد ز سار * نه بر گل بگريد غليو اژزار .
مرحوم اديب .
شكار كه سر تير آمد بايد زد . تمثل :
مىكند چشم تو در صيد دلم دير كه چه * بر سر تير شكار آمده تأخير كه چه .
باذل .
نظير : صيدك لا تحرمه .
شكارى را كه زخمى هست كارى * اگر رحمى كنى زخمى دگر زن .
شكارى كى تواند شد سگى كان هست كهدانى . * ( بمنبر كى رود هرگز سرى كان نيست منقادت . . . )
مجير الدين بيلقانى .
شكاريم يكسر همه پيش مرگ * سر زير تاج و سر زير ترك .
فردوسى .
شكايت از كه كنم خانگيست غمازم * ( سرشگم آمد و عيبم بگفت روى به روى . . . )
حافظ . رجوع به ما حيلة الريح اذا هبت . . . شود .
شكر آب ميان دو كس واقع شدن . پنداشتى گونهء ميان دو دوست پيدا شدن . تمثل :
امروز ميان من و ساقى شكر آب است .
شكر از پى قوت طوطى سزد * نه از بهر آن تا كه جغدش مزد .
مرحوم اديب .
شكر بجا آر كه مهمان تو * روزى خود مىخورد از خوان تو .
شكر بخوزستان بردن . تمثل .
اگر نه بندهنوازى از آن طرف بودى * من اين شكر نفرستادمى بخوزستان .
سعدى .
بخوزستان ز نادانى و شوخى * متاع قند و شكر مىفرستم .
ابو الفرج رونى .
رجوع به : زيره بكرمان بردن ، شود .
شكر در باغ هست و غوره هم هست * ( . . . زليخا هست و جان جان كوره هم هست . )
شكر رحمت كن كه رحمت در پى است . جامع التمثيل . رجوع به : شكر نعمت . . . ، شود .
شكر ز بهر دل تو ترش نخواهد شد * ( . . . كه هست جا و مقام شكر دل حلوا . )
مولوى .
شكر كردن بحاجت نخستين اجابت حاجت دومين بود . از قابوسنامه . نظير :
لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ .
قرآن كريم . سورهء 14 . آيهء 7 . رجوع به شكر نعمت . . . ، شود .
شكر كس نخورد از نى بوريا * ( مدار از بدان چشم نيكى از آنك . . . )
ابن يمين .
رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
شكركننده را نعمت دهيد و نعمتدهنده را شكر گوئيد . منسوب بخسرو پرويز . از تاريخ گزيده .