رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
شاه را چون خزانه آرايد * چيز بد هم چو نيك دربايد .
سنائى
رجوع به : اندر اين ملك چو طاوس . . . ، شود .
شاه را حكم چون روان باشد * عالم از عدل او جنان باشد .
سنائى . رجوع به : خاك بر سر كند شهى . . . ، شود .
شاه را خواب خوش نبايد جفت * فتنه بيدار شد چو شاه بخفت
( بالش كودكان ز خفتن دان * بالش مرد سايهء خفتان . . . )
سنائى .
نظير :
شاه خفته است فتنهء بيدار * چشم دولت ز شاه خفته مدار .
اوحدى .
الا تا بغفلت نخسبى كه نوم * حرام است بر چشم سالار قوم .
سعدى .
شاه را در دماغ و بازوى چير * حزم بد دل به است و عزم دلير
( . . . اول حزم چيست راى زدن * بعد از آن عزم و دست و پاى زدن
شاه را در خور است حزم درست * ورنه عزمش بود ز غفلت سست . )
سنائى .
شاه را گر بعدل دسترس است * قاصد او يكى پياده بس است
مال ده گر هزار كس باشد * يك سر تازيانه بس باشد .
اوحدى .
رجوع به : اسكندر روميرا . . . ، شود .
شاه را كافتاب ميغ بود * حرز و تعويذ رمح و تيغ بود
حرز و تعويذ و سايهء خانه * درخور كودكست و ديوانه .
سنائى .
نظير :
تاج و تخت ملوك بىنم ميغ * دستهء گرز دان و قبضهء تيغ .
سنائى .
شاهزاده حسينش بزند بتوهم گفت ؟
شاه سايه است و خلق چون پايه * پايهء كژ كژ افتدش سايه .
سنائى .
شعر ذيل نيز از سنائى است :
سايه جز بندهوار كى باشد * سايه را اختيار كى باشد
شايد اقتباس از كلام على عليه السلام باشد كه فرمايد . ظل الاعوج اعوج .
شاه شطرنج را نگيرد كس . * ( گفتم اين و گريختم ز عسس . . . )
مولوى ؟
شاه غمخوار نايب خرد است * شاه خونخوار شاه نيست دد است .
سنائى .
رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
شاه كجا سوى عدل و داد گرايد * بازگرايد به دو عنايت داور .
ملك .
الشعراء بهار . رجوع به : اسكندر روميرا . . . ، شود .