شاه دارو بود شراب ولى * زو چو بر حد اعتدال خورى
ليك باز هر همسرى دارد * تو بافراط اگر زلال خورى
رجوع به : اگر شراب ندانى خورد . . . ، شود .
شاهدان را همه چون موم توان كردن نرم * شمعسان با تو اگر سيم و زرى مستوفاست
( تو بكنجى بنشان خود را چون شمع و بسوز * زانكه با سيمبران كار تو بىسيم هباست . . . )
اثير اومانى .
رجوع به : اى زر تو خدا . . . ، شود .
شاهدان زمانه خرد و بزرگ * ديده را يوسفند و دلرا گرگ
چكنى باد چون وفاجويان * عمر خود هرزه با نكورويان . . .
نقش پرآفتند چينىوار * چشم را گل دهند و دلرا خار . )
سنائى .
شاهد آن نيست كه موئى و ميانى دارد * بندهء طلعت آن باش كه آنى دارد .
حافظ .
نظير :
بجز شكر دهنى نكتههاست خوبيرا * بخاتمى نتوان زد دم از سليمانى .
حافظ .
لطيفهايست نهانى كه عشق از آن خيزد * كه نام آن نه لب لعل و خط زنگاريست .
حافظ .
شاهد غضبان بود ز ننگ مبرا * ( چين نپسنديدمش بچهره اگرچه . . . )
قاآنى .
نظير :
دلبر شيرين اگر ترش ننشيند * مدعيانش طمع برند بحلوا .
و رجوع به :
ان لم تكن ذئبا . . . شود .
شاه دينار فشان بايد و بدخواه شكن * ( تو بدينار فشاندن بشكستى همه را . . . )
قطران .
شاه را از اسب پياده مىكند . بسيار بدزبان و دهان دريده است .
شاه را از رعيت است اسباب * عين دريا ز جوى يابد آب
آب جوى ار ز بحر بازگرى * بحر از آن سپس شمر شمرى .
در گريبان مزن ز بن دامن * گر نخواهى برهنه عورت و تن . . . )
سنائى .
رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
شاه را بايد كه باشد خوى رب * رحمت او سبق گيرد بر غضب
( . . . نى غضب غالب بود مانند ديو * بىضرورت خون كند از بهر ريو . . . )
مولوى .
رجوع به : ميتوان كشت زنده را . . . ، شود .
شاه را به بود از طاعت صد ساله و زهد * قدر يكساعت عمرى كه در او داد كند .
حافظ .