سخن تا نگفتى توئى شاه آن * چو گفتى شود شاه تو آنزمان .
فردوسى .
سخن كز زبان تو آيد برون * بگردد بدين گرد گيتى درون
بكوش و سر هركسى در شود * همه نيك و بد آن سخن بشنود .
فردوسى . ى .
و رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
سخن هيچ مسراى با رازدار * كه او را بود نيز همساز و يار .
سخنى در نهان نبايد گفت * كه بهر انجمن نشايد گفت .
سعدى .
سخنى كان بدل فرو نايد * دان كه از حكمتى نكو نايد .
اوحدى .
سخنى كان ز اهل درد آيد * همچو جان در ضمير مرد آيد
( نفس عاشقان بسوز بود * وين دگرها چو شمع روز بود . . . )
اوحدى .
سخنى كه ناخوش خواهد آمد ناگفته به ابو الفضل بيهقى .
سخى در هر دو عالم سربلند است . گج . نظير :
اين سخا شاخيست از باغ بهشت * واى آنكس كاينچنين شاخى نكشت .
ا ترجو ان تسود و لست تغنى * و كيف يسود ذو الدعة البخيل .
رجوع به : السخى لا يدخل . . . و احسان همه خلق را . . . ، شود .
سخى دوست خداست . گج .
سخى و بخيل سر سال برابر ميشوند ( ؟ ) گج .
سراپا گوش بودن . با مراقبتى تمام شنودن .
سراپردهء اختر آمود شب * كه گوهر نمود از كبودين قصب
همه لعب و بازيش چندان بود * كه خورشيد رخشنده پنهان بود .
حضرت اديب .
سراسر جمله عالم پر ز حسن است * ولى حسنى چو يوسف دلربا كو .
سنائى .
سر آفتابه لگن بزرگ . مزاحى است كه با آنكه آبدست خواهد كنند . و مراد از آفتابه لگن بزرگ حوض باشد .
سر آورده ( گوئى . . . ) بشتاب و عجلهء غريب وارد شد .
سراى سپنجى نماند بكس * ( كجا آن سرو تاج شاهنشهان
كجا آن بزرگان كارآگهان * از ايشان سخن يادگار است و بس . . . )
فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
سراى سپنجى بدينسان بود * يكى خوار و ديگر تنآسان بود
يكى اندر آيد دگر بگذرد * كه ديدى كه چرخش همى نشكرد .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود .
سراى سپنجى چه پهن و چه تنگ * ( و ديگر چو گيتى ندارد درنگ . . . )
فردوسى .
سراى سپنجى نماند بكس * تو را نيكوئى باد فريادرس .
فردوسى . رجوع به :
بگيتى جز از دست . . . ، شود .