رجوع به : سخن بهتر از . . . ، شود .
سخن بزرگان شنيدن ادب است .
سخن بزرگ شود چون درست باشد و راست * ( . . . كس ار بزرگ شد از گفتهء بزرگ رواست . )
ملك الشعراء بهار .
سخن بسحبان بردن .
تمثل :
سخن به پيش تو آراستن چنان باشد * كه تحفه بر در سحبان برد سخن باقل .
ابن يمين .
رجوع به : زيره بكرمان . . . ، شود .
سخن بسيار دانى اندكى گوى . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
سخن بهتر از گوهر آبدار * چو بر جايگه بربرندش به كار .
فردوسى .
نظير :
بگوى آنچه دانى و بفزاى نيز * ز گفت خردمند برتر چهچيز .
فردوسى .
ز نيكو سخن به چه اندر جهان * بر او آفرين از كهان و مهان .
فردوسى .
جهان يادگار است و ما رفتنى * بمردم نماند جز از گفتنى .
فردوسى .
سخن ماند اندر جهان يادگار * سخن بهتر از گوهر شاهوار .
فردوسى .
ز خورشيد و از آب و از باد و خاك * نگردد تبه نام و گفتار پاك .
فردوسى .
چه مردم كه گويا ندارد زبان * چه آراسته پيكرى بيروان .
اسدى .
ز بهتر سخن نيست پايندهتر * و زو خوشتر و دل فزايندهتر
همى همچو جان زان نگردد كهن * كه فرزند جانست شيرينسخن -
اسدى .
سخن پديد كند كز من و تو مردم كيست * كه بىسخن من و تو هر دو نقش ديواريم .
ناصر خسرو .
جز به راه سخن چه دانم من * كه حقيرى تو يا بزرگ و خطير .
ناصر خسرو .
بگوينده گيتى برازنده است * كه گيتى بگويندگان زنده است .
حضرت اديب .
جان بسخن شد شريف چونان كز جان * زندگى الفغد و هم جمال و شرف تن .
حضرت اديب .
سخن آنجا كه زند لاف ادب * خامشى از زر صامت چه عجب
سخن و سحر بيك آهنگند * زر و زرنيخ بهم همرنگند
سخن از چشمهء جان گيرد آب * زر رخشان ز شرر گيرد تاب
آب آن روضهء دين افروزد * تاب اين خرمن ايمان سوزد
در سخن نيست بزر كس محتاج * سكهء زر ز سخن يافت رواج
اى بسا قفل در اين كاخ دو در * كه كليدش نتوان يافت ز زر
لب چو ز افسون سخن آرايند * آن گره در نفسى بگشايند .
جامى .
رخسارهء عروس بزرگى نيافت زيب * الا بخرده كارى مشاطهء سخن .
سلمان ساوجى .
سخن نزد دانندگان خوار نيست .
فردوسى .