سخن چو گفته شد آن به كه دل بپردازى * ( دراز ميكشم اين قصه را و معذورم . . . )
ظهير .
سخن چون زنان نرم و نازك مگوى * تو مردى ره حيزطبعان مپوى .
حضرت اديب .
سخن حق تلخ باشد . تمثل زندگانى خداوند دراز باد دارم نصيحتى چند اما انديشم كه دشوار آيد كه سخن حق تلخ باشد . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : الحق مر ، شود .
سخن حق و نصيحت تلخ باشد . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : الحق مر ، شود .
سخن خانه ببازار راست نيايد . رجوع به : شمارخانه . . . ، شود .
سخن خوب و نغز طوطى گفت * خلعت طوق مشگ فاخته يافت
( از چنين كارهاى بىترتيب * دل من خون شد و جگر بشكافت . . . )
مسعود سعد .
نظير : كار كردن خر خوردن يابو . رجوع به : اللّه اللّه كه تلف . . . ، شود .
سخن خود كجا شنيدى ؟ - آنجا كه سخن مردمان را .
سخندان پرورده پير كهن * بينديشد آنگاه گويد سخن .
سعدى .
رجوع به : از انديشه با مغز گردد . . . ، شود .
سخن در تندرستى تندرست است * كه در سستى همه تدبير سست است
نشايد كرد خود را چارهء كار * كه بيمار است راى مرد بيمار .
نظامى .
رجوع به : از مرد سست . . . ، و رجوع به : رأى العليل . . . ، شود .
سخن درست بگويم نميتوانم ديد * كه مىخورند حريفان و من نظاره كنم .
حافظ .
سخن دوستان شنيدن بيخ دولت است .
سخن را ببايد شنيدن نخست * چو دانا شوى پاسخ آرى درست .
فردوسى .
سخن را بر كرسى نشاندن . گفتارى را مدلل كردن . مقصودى را بدلخواه خويش انجام كردن .
سخن را روى با صاحبدلان است * ( نگويند از حرم الا بمحرم . )
سعدى .
نظير : اليك يساق الحديث .
سخن را زيورى جز راستى نيست * ( نگردد خاطر از ناراست خرسند
و گر خود گوئى آن را راست مانند . . . * جمال مه بجز ناكامتى نيست ( ؟ ) )
جامى .
سخن راست را از ديوانه بشنو . جامع التمثيل . رجوع به : حرف راست را از ديوانه . . . شود .
سخن راست تلخ مىباشد . گج . رجوع به : الحق مر ، شود .
سخن راست توان دانست از لفظ دروغ * ( باد نوروزى پيدا بود از باد خزان . )
فرخى .
سخن راست و درشت حق باشد . ( . . . و بود در روزگار پيش از اينكه ستوده ميامد و اكنون ديگر شده است . ) ابو الفضل بيهقى . رجوع به : الحق مر شود .