سخن را سرست ايخردمند و بن * مياور سخن در ميان سخن
( . . . خداوند تدبير و فرهنگ و هوش * نگويد سخن تا نبيند خموش . )
سعدى .
سخن را نيوشنده بايد نخست * ( . . . گهر بىخريدار نايد درست . )
نظامى .
نظير : مستمع صاحب سخن را بر سركار آورد .
فهم سخن گر نكند مستمع * قوت طبع از متكلم مجوى
فسحهء ميدان ارادت بيار * تا بزند مرد سخنگوى گوى .
سعدى .
سخن سخن آورد ، سخن سخن را كشد . تمثل :
هين مشو شارع در آن حرف رشد * چون سخن بىشك سخن را ميكشد .
مولوى .
رجوع به : الكلام يجر . . . ، شود .
سخنش تلخ نخواهى دهنش شيرين كن * ( سخن آخر بدهن ميگذرد موذيرا . . . )
سعدى .
نظير : دهن سگ بلقمه دوخته به . سعدى . سگ گزنده همان به كه آشنا باشد .
سگ درنده چون دندان كند باز * تو حالى استخوانى پيشش انداز .
سخن شنيدن ادب است . نظير : حرف شنيدن ادب است .
سخن شنيدن بيخ دولت است . جامع التمثيل :
سخن كان از دماغ هوشمند است * گر از تحت الثرى آيد بلند است .
نظامى . رجوع به : انظر الى ما قيل . . . ، شود .
سخن كان گذشت از زبان دو تن * پراكنده شد بر سر انجمن .
اسدى .
سخن كز بهر حقگوئى چه عبرانى چه سريانى * ( . . . مكان كز بهر حقجوئى چه جابلقا چه جابلسا . )
سنائى .
سخن كز دل آيد بود دلپذير * ( پريرا سخن بود شد جايگير . . . )
نظامى .
نظير : سخن كز دل برون آيد نشيند لا جرم در دل .
سخنى كان ز اهل درد آيد * همچو جان در ضمير مرد آيد .
اوحدى .
رجوع به : آه صاحب درد را باشد . . . ، شود .
سخن كز دل برون آيد نشيند لا جرم در دل . رجوع به : فقرهء قبل شود .
سخن كز دوست آرى شكر است آن * ولى گر خود بگويد ديگر است آن .
( . . . چو از دلبر سخن شايد شنيدن * چرا از هر دهن بايد شنيدن . )
جامى .
سخن كز زبان تو آيد برون * بگردد بدين گرد گيتى درون
به گوش و سر هركسى در شود * همه نيك و بد آن سخن بشنود .
فردوسى . ى .
سخن كز سوز دل تابى ندارد * چكد گر آب از آن آبى ندارد .
وحشى .
سخن كژ آيد بىهيچ شك ز لهجهء لوش * ( يكى دو بيند البته ديدهء احوال . . . )