رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . و سخن بهتر از . . . ، شود .
ز خورشيد و مهتاب در روز و شب * چه سودى برد كور چشم اى عجب .
حضرت اديب .
ز خون بد آئين ستوهى مگير * ( ز من خسروا يك سخن مىپذير . . .
جهانرا يكى خوش گوارش دهى * كه از خون بدخواه بارش دهى
مبارك بود خون بدخواه ريخت * مريزاد دستى كه بندش گسيخت . )
حضرت اديب .
ز خوى بد آيد همه بدترى * نگر تا سوى خوى بد ننگرى .
فردوسى .
ز دادار اميد فرمان و بند * مر آن راست كو از خرد بهرهمند .
اسدى .
ز دانا تو نشنيدى اين داستان * كه برگويد از گفتهء باستان
كه گر پرورى بچهء نره شير * شود تيز دندان و گردد دلير
چو سر بركشد زود جويد شكار * نخست اندر آيد به پروردگار .
فردوسى .
ز دانا سزد پرسش و جستجوى * كسى كو نداند نپرسند از اوى .
اسدى .
ز دانا شنيدم كه پيمانشكن * زن جاف جاف است بل كم ز زن .
ابو شكور بلخى .
نقل از فرهنگ خطى بىنام مدرسهء حقوق و سياسى .
ز دانش به اندر جهان چيز نيست * تن مرده و جان نادان يكيست .
اسدى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
ز دانش چو جان ترا مايه نيست * به از خامشى هيچ پيرايه نيست .
فردوسى .
ز دانش در بىنيازى بجوى * وگر چند از او سختى آيد به روى .
فردوسى .
رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود .
ز دانش زندهمانى جاودانى * ز نادانى نتابى زندگانى .
ناصر خسرو .
رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود .
ز دد تيز دندانتر از شير نيست * كه اندر دلش بيم شمشير نيست
اگر بچه او شود دردمند * كند مرغزارى تباه از گزند .
فردوسى .
رجوع به : بتوان ز جگر بريد . . . ، شود .
ز دريا كى بپرهيزد گهرجوى . * ( ز دشمن كى حذر جويد هنرجوى . . . )
ويس و رامين .
رجوع به : ز ترسنده مردم . . . ، شود .
ز دزدان عجب نيست يغماى بستان * چو ناطور رخنه به ديوار دارد .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . نظير :
چون نكند رخنه به ديوار باغ * دزد كه ناطور همان مىكند .
سعدى .
ز دزدان هر آنكس كه پذرفت چيز * بدزدى ورا زود گيرند نيز .
اسدى .
ز دستان زن هركه ناترسكار * روان با خرد نيستش سازگار .
اسدى .