تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 869

مساهمون:

ص٨٦٩
رطل دوگانه بمزاج قوى توانند خورد . مرزبان‌نامه .
رعيت از تو چو بايسار شود * از براى تو جان‌سپار شود چون نيابد يسار بگريزد * با عدوى تو بر بياميزد .
سنائى . رجوع به : سپاهى كه كارش . . . ، شود . رعيت از رعايت شاد گردد . رعيت به اطفال نارسيده ماند و پادشاه بمادر مهربان . ( . . . كه از آب و آتش روزگار هيچ حافظ و رقيب ايشانرا چون خود نداند ) مرزبان‌نامه . رعيت تابع ظلم است . رجوع به : از بند گيرد بدانديش . . . ، شود . رعيت جنگ نكند . تمثل : پس رسول ابراهيم را بخواندند و جواب دادند كه ما رعيتيم و خداوندى داريم و رعيت جنگ نكند . ابو الفضل بيهقى . نظير : رعيت را با جنگ چكار باشد ، ابو الفضل بيهقى . رعيت را نرسد دست با لشگرى برآوردن . ابو الفضل بيهقى .
رعيت چو از بيم شه هر شبانگه * دل غمگن و چشم بيدار دارد نباشد شگفت ار ز نوميدى آخر * بر او تخت شاهى نگونسار دارد .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
رعيت چو بيخ است و سلطان درخت * درخت اى پسر باشد از بيخ سخت .
سعدى . نظير :
از رعيت شهى كه مايه ربود * بن ديوار كند و بام اندود . شاهى كه بر رعيت خود مىكند ستم * مستى بود كه مىخورد از ران خود كباب .
صائب . رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
رعيت درخت است اگر پرورى * بكام دل دوستان برخورى ( . . . به بيرحمى از بيخ و بارش مكن * كه ابله زند زخم بر خويشتن . )
سعدى . رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود . رعيت درخت جواهر است . كشاورزان و دهقانان براى مالك قريه سودى بسيار دارند . رعيت ار با جنگ چكار باشد . تمثل : با بلخيان عتاب كرد و گفت مردمان رعيت را جنگ كردن چكار باشد . ابو الفضل بيهقى . نظير : رعيت جنگ نكند . ابو الفضل بيهقى . رعيت را نرسد دست با لشگرى برآوردن . ( قاضى صاعد گفت نيكو انديشيده‌ايد . . . ) ابو الفضل بيهقى . رجوع به : رعيت جنگ نكند ، شود . رفت آنجا كه نى انداخت عرب . هلاك شد . رفت به جائى كه بازگشت او سخت مشكل است
رفت آنكه رفت . * ( . . . و آمد آنك آمد بود آنچه بود خيره چه غم دارى . )
رودكى . نظير : مضى ما مضى . ذهب الامس بما فيه . از نفايس الفنون . رجوع به : از آنروزيكه از تو . . . ، شود .