رحم الله امرأ عرف قدره و لم يتعد طوره . على عليه السلام . نظير : كن كالضب يعرف قدره و يسكن جحره و لا تكن كالجراد يأكل ما يجد و يأكل ما يجده .
رجوع به : پايت را باندازهء . . . ، شود .
رحم الله معشر الماضين . رجوع به : رحم اللّه النباش . . . ، شود .
رحمت بكفن دزد اولى . رجوع به : رحم اللّه النباش . . . ، شود .
رحم خوب است اگر در دل كافر باشد .
رخت از دروازه در ميرود سوزن و نخ برميگرداند . رفو كردن و رقعه دوختن ، جامه را صورت نوى و تازگى بخشد .
رخت بربستن . رخت بستن . مردن . مثال :
چو كشتاسب را داد لهراسب تخت * فرود آمد از تخت و بربست رخت .
فردوسى .
رخت بر خر نهادن . رحلت كردن . تمثل :
ديريست تا هم از تك اسب و ز گرد راه * رخت مسيحيان همه بر خر نهادهاى .
ظهير .
رخ به راه آر و رخت بر خر نه * جاى پرداز و پاى بر در نه .
اوحدى .
رخ به راه آر و رخت بر خر نه * پاى بردار و جاى بر در نه .
اوحدى .
نظير : بار بر خر نهادن . رخت بر گاو نهادن . لباده بر گاو نهادن .
رخت بر صحرا نهادن . مردن . درگذشتن .
شنيدستم كه محمود جوانبخت * چو وقت آمد كه بر صحرا نهد رخت .
امير خسرو .
رخت بر گاو نهادن . رحلت كردن . بشدن .
تمثل :
شد چو شير خداى حرزنويس * رخت بر گاو مىنهد ابليس .
سنائى .
چرخ چون ديد بازوى چيرش * رخت بر گاو برنهد شيرش .
سنائى .
بر گاو برنهد رخت استاد ساحران را * هرگه كه برنشيند بر ابلق سحرگه .
سنائى .
نظير : لباده بر گاو نهادن . و رجوع به : رخت بر خر نهادن ، شود .
رخت دو جارى را در يك طشت نمىشود شست . زنهاى دو برادر هميشه رقيب و حسود يكديگرند .
رخسارهء عروس بزرگى نيافت زيب * الا بخردهكارى مشاطهء سخن .
( كامروز مىكنند ز بهر دوام نام * شاهان روزگار توسل بشعر من . . .
حسن كلام انوريست اينكه مىكند * تا اين زمان حكايت احسان بو الحسن
باقى بقول شاعر طوسى است در جهان * ناموس شيرمردى كاووس و تهمتن . )
سلمان ساوجى .
رجوع به : سخن بهتر از گوهر نامدار . . . ، شود .
رخش بايد تا تن رستم كشد . تمثل :
نباشد منتظم بىكلك تو ملك * حديث رستمست و