و گر روضهء عيشت از خرمى * خط نسخ بر گرد جنت كشد
مشو غره كاين دهر دون ناگهت * قلم بر سر حرف دولت كشد
جهان باره عز و يكران ذل * در اين تنك ميدان بنوبت كشد
گهت برنشاند بر اسب مراد * گهت زير پالان نكبت كشد
مبيناد كحل سعادت به چشم * كه در چشم دل ميل غفلت كشد
هرآنكس كه زد سايبان رضا * عجب گر ز خورشيد منت كشد
بياساى اگر بهرهمندى ز عقل * كه دانا نه بيهوده زحمت كشد
كسى يافت عزت كه بكسست اميد * . . .
خوشا شيرمردى كه پاى وقار * شرف وش بدامان همت كشد )
شرف الدين على يزدى .
رجوع بطمع آرد بمردان . . . ، شود .
رجاله ز پيش و شه ز دنبال آيد . * ( گفتم به گل سرخ كه عارت نايد
پيش از تو گل زرد ببازار آيد * گفتا كه مگر قدوم شه نشنيدى . . . )
نظير : كرهء خر از خريت پيش پيش مادر است .
رجع بخفى حنين . يكى از مردمان باديه در بلدهء حيره بدكان حنين نام كفشگرى رفته جفتى موزه بگزيد و پس از تشويش و مماكسهء فراوان بنهاد و برفت . كفشگر كين او در دل گرفت و موزهها را برداشت و بصحرا شد و يكتاى آن در رهگذر اعرابى افكند و لنگهء ديگر نيز در جائى دور تر ، هم در معبر او بينداخت . و خود در ممكنى بنشست . اعرابى چون بر تاى نخستين گذر كرد از شباهت آن بموزهء دكان حنين در شگفتى مانده و گفت افسوس طاق است و گرنه برگرفتمى . و پس از طى مسافتى تاى ديگر را ديده برگرفت و راحله آنجا بگذاشت و بطلب لنگهء اولين شتافت و چون از راحله دور شد حنين از كمينگاه برآمد و راجلهء او با زاد ببرد . وقتى مرد بازگشت راحله نديد و ناچار با همان جفت موزه بقبيله بازآمد .
عدوش اگر ز در بخت اميد مىطلبد * بود ز ساحت او رجعتش بخف حنين
ابن يمين .
بگويش بسوى خراسان خرام * كه در دين ز حب وطن نيست شين
ممان تا نهد خصم بر سر كلاه * ز ايران برانش بخفى حنين .
ابن يمين .
گفتم از انعام عامش بر فلك سايم كلاه * بازگشتم خود بسعى چرخ با خفى حنين .
ابن يمين .
نظير : دست از پا درازتر آمدن .
رحم آوردن بر بدان ستم است بر نيكان .
سعدى . نظير :
ترحم بر پلنگ تيز دندان * ستمكارى بود بر گوسفندان .
سعدى .
رحم الله النباش اول . نظير : رحمت بفكن دزد قديم . رحم اللّه معشر الماضين .