در فتنه بر ناكسى باز شد * كه با ناكسان يار و دمساز شد .
حضرت اديب .
در فتنه بستن دهان بستن است * كه گيتى به نيك و بد آبستن است .
( . . . ز لب دوختن غنچه را زندگيست * چو بشگفت زان پس پراگند گيست . )
امير خسرو . رجوع به :
اگر طوطى زبان . . . و رجوع به : زبان سرخ . . . ، شود .
در قدر تا كجا رسد پيداست * قوت آفريدهء مجبور .
مسعود سعد . رجوع به :
اذا جاء القضا . . . و رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود .
در قفس از چيست بلبل ؟ از زبان خويشتن * ( من ز طبع همچو آب خويش اندر آتشم . . . )
ابن يمين . رجوع به : از ماست كه بر ماست . . . ، شود .
در قفس دميدن . تمثل :
چند كوبى آهن سردى زغى * در دميدن در قفس هين تا بكى .
مولوى .
رجوع به : آب با غربال پيمودن ، شود .
در قناعت كه ترا دسترس است * گر همه عزت نفس است بس است .
جامى .
در قهقههء كبك دوصد چنگل باز است . * ( اندر پس هر خنده دو صد گريه مهياست . . . )
رجوع به : اندر پس هر خنده . . . ، شود .
در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست * ( آندم كه دل بعشق دهى خوش دمى بود . . . )
حافظ . نظير :
نه هر كار خدائى را ز مردم مشورت بايد * نه هرگز هيچ پيغمبر كسى را گشت فرمانبر .
قطران .
خير تأخير برنمىتابد * خنك آنكس كه خير دريابد .
اوحدى .
خير الخير ما كان عاجله .
در كارها چو تيره شود عزمست * پيك فلاح مرد شكيبا را .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
در كازهء گدايان سلطان چگونه باشد * ( اميد وصل تو نيست در وهم من كه آخر . . . )
مولوى .
در كژاغند مرد بايد بود * بر محبت سلاح جنگ چه سود .
سعدى . رجوع به : اهل نگردد بعمامه . . . ، شود .
در كژى من مكن بعيب نگاه * تو ز من راه راست رفتنخواه .
سنائى .
رجوع به : ابلهى ديد اشترى . . . ، شود .
در كشتى نشستن و با ناخدا جنگيدن . رجوع به : دست در كاسه . . . ، شود .
در كشورى كه دزد رفيق عسس بود * بيچاره رهروى كه بخوابش هوس بود .
وحيد قزوينى .
در كف شير نر خونخوارهاى * غير تسليم و رضا كو چارهاى .
مولوى .
در مثنوى مصراع دوم بر اول مقدم است .