در گيتى اى شگفت كران داشت هرچه داشت * چون بنگرم عجايب گيتى كران نداشت .
مسعود سعد سلمان .
در لوزينه سير خوردن . در ظاهر و صورتى زيبا و فريبا و بمعنى و باطنى زشت و زيانكار دچار آمدن . تمثل :
اندر ايام تو برخوان غرور روزگار * ناكسان كس شده خوردند در لوزينه سير .
سوزنى .
و رجوع به : سير در لوزينه خوردن ، شود .
درمان بد مست سيلى بود . * ( كسى را كه بد مست باشد قفاش
چنان كن بسيلى كه نيلى بود * كه پيران هشيار خوش گفتهاند . . . )
انورى
درمان چه سود واقعه افتاد و كار بود . از تاريخ سلاجقهء كرمان .
درماندگان محال بسيار گويند . ابو الفضل بيهقى .
درمانده كارها كند از اضطرار خويش * ( دل خواست عشقش از من و دادم باضطرار . . . )
اديب صابر .
درم بجورستانان زر بزينت ده * بناى خانه كنانند و بام قصر انداى .
سعدى .
در مثل مناقشه نيست . نظير : مثل عين ممثل نيست . بلاتشبيه . دور از جناب . خطاب .
قرينهء استثناست . حاشا عن السامعين .
در مدت عيد ما دهل بدريده است . تمثل : اين بد عهدى از سيرت آن مخدوم اگر خاص ما نيست نيك عجب ميشمارم ندانم كه تا آن خلال كه نسخهء مكارم از آن بردندى كجا رفته است و آن خصال كه خاك در چشم آب حيوة زدى كه تغير گرفته است و اخلاق عهدت اللين فيها غدت فكانها زبر الحديد ( ع ) در مدت عيد ما دهل بدريده است . از نفثة المصدور زيدرى .
درم داران عالم را كرم نيست * ( كريمان را بدست اندر درم نيست . . . )
سعدى .
درم در جهان بهر خوش خوردن است * نه از بهر زير زمين كردن است
زرى را كه در گور كردى به زور * چو گورت كند سربرآرد ز گور .
امير خسرو . رجوع به : براى نهادن چه سنگ . . . ، شود .
در مذاق زمانه يكيست شهد و شرنگ * ( اباى شعر مرا نيز چاشنى مطلب
كه . . . )
ظهير .
در مرض عشق نباشد طبيب . خواجو .
در مزرع دهر آنچه كارى دروى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
درم زير خاك اندر انباشتن * به از دست پيش كسان داشتن .
سعدى .
در مسجد است نه كند نيست نه سوختنى ( يا ) در مسجد نه كندنى است نه سوزاندنى .
نظير : تف سربالاست . دست شكسته و بال گردن .
در مسجد باز است حياى سگ كجا رفته . رجوع به : در ديزى باز . . . ، شود .
در معامله را گذاشتن . مصلحتى را در امرى سكوت اختيار كردن .