جفت در حكم شوى خود باشد * ليك در حكم بنده بد باشد .
سنائى .
رجوع به : اگر پارسا ، شود .
جفتش را بيار مفتش ببر . در زبان زنان بيشتر در ستودن كودكان خردسال خود ، « بى نظير و بىعديل است » .
جفت و جلا كردن . نظير : ريش و گيس بهم بافتن . پشت هم انداختن .
جگر جگر است دگر دگر رجوع به : آه صاحب درد را باشد . . . ، شود .
جگر خوردن . اندوه و غمى فراوان بردن .
تمثل :
گفتم كه ز دولت تو برخواهم خورد * بسيار بخوردم و دگر خواهم خورد
كى دانستم كه با دلى پرخوناب * در بند وصال تو جگر خواهمخورد .
عمادى شهريارى
زين جگر كوچكان همتخرد * بىجگر يك درم نشايد خورد .
اوحدى .
گردهگاه جهان گداختهباد * كه يكى لقمه بىجگر ندهد .
انورى .
بوسى از آن لعل شكربار تو * گر بدهى بىجگر از جان به است .
مجير بيلقانى .
جگرش براى فلان چيز لكزده است . نهايت آرزومند خوردن يا داشتن آنست .
جگرفروش چه ميداند قدر و بهاى لعل درخشانرا .
( زان جوهرى كه خون جگر خورده است * قيمت بپرس لعل بدخشان را
ورنه . . . )
رجوع به : خر چه داند قيمت . . . ، شود .
جگر و دل بخواب گنج بود .
سنائى . تعبير رؤياى جگر و دل گنج باشد .
جگر و مشگ . شيمهء عطاران در غش مشك آن بوده است كه جگر سوخته را به آن ميآميختهاند . و شعرا اين عمل را چون تعبيرى مثلى مكرر در شعر آوردهاند . از جمله :
شنيدهام بحكايت كه بار مشك كنند * از آن جگر كه ز آتش به دو رسيده اثر
بزلف مشك فروش است دلبرم ليكن * ز من بجاى جگر خواسته است خون جگر .
ازرقى .
توئى مشك جومن جگر خون شده * دگر باره خونم بكانون شده
كم آيد گرت مشك اندوخته * طلب كن دگر زين دل سوخته .
حضرت اديب .
جگرها خون شود تا يك پسر مثل پدر گردد * ( . . . جگرها خون شود تا يك نهالى بارور گردد )
رجوع به : تا گوساله . . . ، شود .
جل بر گاو بستن . نظير : رخت بر خر نهادن .
جلدى زيركى را گفت من پالانئى دارم * از اين تندى و رهوارى چو باد و ابر نيسانى
به دو گفتا مگو چونين گر او را اين هنر بودى * نبودى چون خران نامش ميان خلق پالانى