خر و اسب را كه يك جا بندند اگر همبو نشوند همخو شوند ( يا ) اگر همرنگ نشوند همخو شوند . رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود .
خر وامانده معطل يك چشه است . از معطل منتظر و مترصد اراده كنند و چشه كلمهايست كه چارواداران خران را با آن از رفتن و حركت بازدارند .
خروس آ « 1 » تقى رفته بهيزم * كه از بوى دلاويز تو مستم
كلنك از آسمان افتاد و نشكست * و گرنه من همان خاكم كه هستم .
رجوع به : من از آسمان ميگويم . . . ، شود .
خروس بىمحل . آنكه گفتار و كردار نه بجاى خويش دارد . تمثل :
بمجلسى كه درآيد نگار بازار مرغ * گر آفتاب درآيد خروس بىمحل است .
صادق ملا رجب .
نظير :
مرغ بيوقتى سرت بايد بريد .
مولوى .
خروس را در عزا و عروسى هر دو سر مىبرند . ضعيف و ناتوان درهرحال در رنج و تعب باشد .
خروسى را كه شغال صبح ميبرد بگذار سرشب ببرد . تعلل و توانى در تحمل زيان و ضررى ناگزير ، ناسزاوار باشد .
خر و گاو را بيك چوب ميراند . رعايت مقامها و مرتبتها را نميكند . تمثل :
نه هر خر را به خوبى راند بايد * نه هركس را بنامى خواند شايد .
ويس و رامين .
بار گوناگونست بر پشت خران * هين بيك چوب اين خرانرا تو مران .
مولوى .
خر و گاو را ميزنند . نظير : العبد يقرع بالعصا و الحر يكفيه الملامه . رجوع به :
آنكس است اهل بشارت . . . ، شود .
خر همان خر است پالانش ديگر است ( يا ) پالانش عوضشده . بمزاح ، لباس نو پوشيده است . يا باستهزاء ، صاحب مقام و مرتبتى بلند شده است .
خر هم خيلى زور دارد .
تمثل :
لو لا العقول لكان ادنى ضيغم * ادنى الى شرف من الانسان
خريت بهرهء خدا داد است . مثلى عاميانه است كه براى نسبت دادن حمق به كسى ، غالبا بمزاح گفته مىشود . و از آن اين معنى خواهند كه در شعر ذيل بجد گفته شده است :
با خدا دادگان ستيزه مكن * كه خدا داده را خدا داد است .
خريدار در گرچه باشد بسى * سفالينه را هم ستاند كسى .
امير خسرو .
رجوع به : متاع كفر و دين . . . ، شود .
هامش
( 1 ) آ مخفف آقاست .