زان هر دو خر لاشه يكى گم شد ناگاه * آمد خبر مرگش خر مرد و خبر ماند .
سوزنى .
خرمگس معركه شدن . با بذلهها و لطيفهها گفتار خطيب و سخنورى را بريدن .
خرم ميزى كه تا سبزى برآيد .
ويس و رامين . تمثل :
گذاره شدت عمرو تو چون ستوران * جهان را بر اميدها ميگذارى
بهاران بر اميد ميوهء خزانى * زمستان بر اميد سبزهء بهارى .
ناصر خسرو .
نظير : بزك نمير بهار مياد كمبزه و خيار مياد .
خرمن ز مرغ گرسنه خالى كجا بود * ( . . . ما مرغكان گرسنهايم و تو خرمنى . )
منوچهرى . رجوع به : هر كجا شكرستان بود . . . ، شود .
خرمن سوخته را از برق چه هراس . تمثل :
غم مردن نبود جان غم اندوخته را * نيست از برق حذر مزرعهء سوخته را .
صائب .
خرمن سوخته همه را خرمن سوخته خواهد . قرة العيون . تمثل :
آرى چو تو را سوخته باشد خرمن * خواهى كه بود سوخته هم خرمن من .
نقل از تاريخ سلاجقهء كرمان .
خواهد كه خرمن تو بسوزند نيز * هر مدبرى كه سوخته شد خرمنش .
ناصر خسرو .
نظير :
زانكه هر بدبخت خرمن سوخته * مى نخواهد شمع كس افروخته .
مولوى .
خرم و آباد گردد ملك از عدل و نظر * ( ملك سلطان را بعدل و داد خويش آباد كرد . . . )
فرخى .
خر ميان ده است . نظير : اتخذوه حمار الحاجات .
خر ناخنكى صاحب سليقه مىشود . ناخنك زدن ، از خوردنيهاى دكان بىاداى قيمت اندكى به دهان گذاشتن باشد و ناخنكى عامل آن . و از سليقه به گزينى اراده كنند . و مراد اولى مثل آنكه چون خرى از دكان تره بارفروشان چيزى ربودن خواهد غالبا سبزى يا ميوهء گرانبهاتر را ربايد . و در نظاير مورد مستعمل است .
خر نبينند و بپالان برزنند * ( حرف قرآن را ضريران معدنند . . . )
مولوى . رجوع به : از هر طرف كه رنجه شوى . . . ، شود .
خر ندارى چه ترسى از خر گير * ( زر ندارى ترا كه باشد امير . . . )
سنائى . رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .
خر نر را از خايه شناسد . بمزاح ، ابله است .
خر نيستم كه چشمم به آب و علف باشد . رجوع به : خر بر آن آدمى . . . ، شود .
خروار نمك است مثقال هم نمك است . از دهش و بخششهاى خرد و كم ارز نيز سپاسگزارى بايد .