خركى بار كرده است . بيش از حد خورده و از آن روى سنگين شده و بتعب افتاده است ، نظير : خوارزمشاه بخنديد گفت سالار دوش بار بيشتر در جاى كرده است . ابو الفضل بيهقى .
خركى را بعروسى خواندند * خر بخنديد و شد از قهقهه سست
گفت من رقص ندانم بسزا * مطربى نيز ندانم بدرست
بهر حمالى خوانند مرا * كاب نيكو كشم و هيزم چست .
خاقانى .
نظير :
خران را كسى در عروسى نخواند * مگر وقب آن كاب و هيزم نماند .
نظامى .
خر را كه بعروسى مىبرند براى خوشى نيست براى آبكشى است . امامها تلقى امة عملها . خاله را ميخواهند براى درز و دوز .
خرگايم و نرگايم و آنگاه چنين زشت ! * ( . . . ويحك كه ترا بار خدا اينهمه خر كرد . )
قاآنى . حرامخورى آن هم شلغم !
خر گچى روز جمعه از كوه سنگ ميآورد . ضعفا و زيردستان را هيچگاه آسايش نيست .
خر گنگ بهتر از گويا . * ( اگر خرى دم از اين معجزه زند كه مراست
دمش ببند كه . . . )
خاقانى .
خرگوش هرمز را سگ هرمز گيرد . تمثل :
كه خرگوش هرموز را اى شگفت * سگ آنولايت تواند گرفت .
نظامى .
نظير :
شغال بيشهء مازندران را * نگيرد جز سگ مازندرانى .
رجوع به : آهن آهن را . . . ، شود .
خرما از كاناز برآوردن . صاحب برهان كاناز را بن خوشه خرما معنى ميدهد . ظاهرا شعر ذيل رودكى معنى شبيه خار از پاى يا پاى از گل برآوردن ، دارد :
من از آن آمدم به خدمت تو * تا برآيد رطب ز كانازم .
رودكى .
خر ما از كرگى دم نداشت . از بيم زيانى بزرگتر از دعوى خسارت پيشين گذشتم .
خرما ببصره بردن . تمثل :
هركس كه برد به بصره خرما * بر جهل خود او دهد گواهى .
سنائى .
احمق بود كه عرضه كند فضل پيش تو * خرما ببصره بردن باشد ز احمقى .
امامى هروى . « 1 »
ميآورم سخن به تو كرمان و بصره را * بر رسم تحفه زيره و خرما همى برم .
ابن يمين .
مثلت هست چو تاجر كه رود از پى سود * بسوى بصره و سرمايه ز خرما كرده .
ابن يمين .
نظير : خرما به هجر بردن .
هامش
( 1 ) اين بيت بنام مختارى نيز ضبط شده است .