تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 691

مساهمون:

ص٦٩١
دلاورانرا دل گردد از هراس دو نيم * مبارزان را خون گردد از نهيب جگر چو لاله گردد پشت زمين بطعن و بضرب * شود چو خيرى روى هوا بكر و به فر خروش رزم چو آواز زير و بم نبود * . . . )
مسعود سعد سلمان . حديث شيوار ؟ شعر ذيل از قاآنيست و اگر مغلوط نباشد شايد اشاره به : تعبير مثلى است كه مراد آن بر من مجهول است .
من گرز تو چون بدست تو ديدم * دانستم كاينحديث شيوا راست .
قاآنى .
حديثى بود مايهء كارزار * خلالى ستونى كند روزگار .
فردوسى . رجوع به : اللجاج شوم ، شود .
حديثى كه آن دوباره شود * چو صبر گردد تلخ ار چه خوش بود چو شكر .
( شنيده‌ام كه . . . ) فرخى . رجوع به : حلوا چو يك بار . . . ، شود .
حذر چه سود كند هر كجا قضا باشد * ( ز چشم بد نرهد بدسگال تو بحذر . . . )
اديب صابر . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
حذر كار مردان كار آگهست * يزك سد روئين لشگرگه است .
سعدى .
حذر كن از آزار افتادگان . * ( گريزنده‌اى چون نشيند ز پاى گزاينده سگ باز گردد بجاى * كسى كو درافتد بافتاده‌اى ز سگ بدترش خوان گر آزاده‌اى * گر آزاده مردى چو آزادگان . . . )
فتحعلى خان صبا . رجوع به : آن را چه زنى . . . ، شود .
حذر كن زانچه دشمن گويد آن كن * كه بر دندان گزى دست تغابن ( . . . گرت راهى نمايد راست چون تير * از آن بر گرد و راه دست چپ گير . )
سعدى . رجوع به : گرت راهى . . . ، شود .
حذر كن ز نادان ده مرده گوى * چو نادان يكى گوى و پرورده گوى .
سعدى . رجوع به : آن خشت بود . . . ، شود .
حرارتهاى جهليرا حكيمان * ز علم و پند گفتستند ريوند .
ناصر خسرو .
حرامست تيمم بدريم . * ( تا درگه او يا بى نگذر بدر كس زيرا كه . . . )
منسوب برودكى . رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود . حرام‌خورى آن هم شلغم . رجوع به : اگر خاك هم . . . ، شود . حرام روزى را با تنگى سال چه‌كار . جامع التمثيل . حرامزادگى مايه نميخواهد . فريب و گربزى همه كس داند . حرامزاده يك زا دارد زنوزى دوزا زنوز قصبه‌اى در آذربايجانست كه مردم آن بگربزى معروفند . حرامى باش حرامى سفره مباش . حرامى دزد است و از حرامى سفره مراد آن‌كس باشد كه هرچه در سفره هست خود خورد و بديگر حاضران چيزى نگذارد .