حرص توست اينكه همه چيز تو را ناياب است * آز كم كن تو كه نرخ همه ارزان گردد
كمال الدين .
رجوع به : قناعت توانگر كند . . . ، شود .
حرف اول اول است . « 1 » .
حرف او و چاقوى جيب سگ . بر قول او اعتماد نيست .
حرف بايد گفته نشود « 2 » چون گل بر ديوار زنى اگر درنگيرد نقش آن لا محاله بماند .
مرزباننامه .
يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ .
قرآن كريم . سورهء 33 . آيه 32
حرف بوقتش ميكشد . درست در همين ساعت روز يا شب بود كه فلان كار واقع شد .
حرف پنهان نمىماند . رجوع به : اگر چند پنهان كند . . . ، شود .
حرفت آموزى از حرقت مفلسى نسوزى . جامع التمثيل . رجوع به : پيشهكاران راست . . . و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
حرفة الادب . حرفه بضم حاء مهمله وفاء مفتوحه بمعنى كمسعادتى و بدبختى است .
تمثل :
آرى بهر كجا كه روم حرفة الادب * باشد مرا ملازم و همراز و يار غار
ور نيست حرفة الادب آخر ز بهر چيست * كاين بنده را ز صدمت احداث روزگار
پيوسته با عنايت چون تو مربئى * چون خال و زلف سيمبرانست حال و كار .
ابن يمين .
اگر حرفة الفضل مانع نشد * چرا سوى ابن يمين ننگرى .
ابن يمين .
حرفت را بفهم و بزن . رجوع به : از انديشه يا مغز . . . ، شود .
حرفت مرد زينت مرد است . رجوع به : پيشهكاران . . . ، و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
حرف حرف ميارد . رجوع به : الكلام يجر . . . ، شود .
حرف حرف ميارد باد برف . رجوع به : الكلام يجر . . . ، شود .
حرف حسابى جواب ندارد . سخن درست پاسخ برنتابد .
حرف حق بر زبان شود جارى . گاهى گفتارى راست بىارادهء متكلم به زبان او آيد .
حرف حق تلخ است . رجوع به : الحق مر . . . ، شود .
حرف حق را در دل بود اثر . * ( الحق خجل شدم كه بتحقيق هرچه گفت حق بود و . . . )
قاآنى .
حرف حق نزن سرت را مىبرند . نظير : هر راستى را نبايد گفت . رجوع به : الحق مر ، شود .
حرف خودت را كجا شنيدى ؟ - آنجا كه حرف مرد مرا . نظير : در به تو ميگويم ديوار تو بشنو .
هامش
( 1 ) از حرف در اينجا و در امثال ذيل سخن و گفتار اراده مىشود .
( 2 )I , a femme de ce ? sar ne doit pas me ? me e ? tre soupeine ? e .