حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ
« 1 »
فِي سَمِّ الْخِياطِ .
قرآن كريم . سورهء 7 . آيهء 38 .
اشاره :
در اين پيدا نهانى را چو ديدى * برون رفت اشترت از چشم سوزن .
ناصر خسرو .
حجب ز اندازه فزونتر بد است * ( اينهمه محجوب شدن بىخود است . . . )
جلال الممالك .
حجت ار تيغ است و بس درس و مقالت چيست پس * ( هركه حجت خواهدت آرى جوابش تيغ تيز . . . )
ناصر خسرو .
حجر كعبه به ميزان شريعت سنگيست « 2 » * گرچه در كفه بسنگينش نهاده است فرنگ .
( شعر من هست بمعيار قبولت سنگين * ديگران گو ننهندش بجوى قيمت و سنگ . . . )
سلمان ساوجى .
حج را بدل بعمره كردن . كارى دراز و سخت را با كوتاه و آسانى بدل كردن .
حد زده به بود كه بيم زده * ( مثل است اينكه در عذاب كده . . . )
سنائى .
حديث بط . شواهد ذيل نشان ميدهد كه جمله تعبيرى مثلى است ، ليكن معنى آن چنان كه بايد بر من روشن نيست .
هر زمان تازهتر بود نمطش * خصم خواند همه حديث بطش .
سنائى .
اين سخن باز هم از آن نمط است * نه چو ديگر سخن حديث بط است .
سنائى .
حديث عشق از آن بطال منيوش * كه در سختى كند يارى فراموش .
سعدى .
رجوع به : دوست آن باشد . . . ، شود .
حديث غاب . در فرهنگ خطى بىنامى كه متعلق بكتابخانه مدرسه حقوق و سياسى است حديث غاب بمعنى حديث بيهوده ضبط شده است . مثال :
تا كى برى عذاب و كنى ريشرا خضاب * تا كى فضول گوئى و آرى حديث غاب . « 3 »
رودكى .
زانهمه وعدهء نيكو ز چه خرسند شدى * اى خردمند بدين نعمت پوسيدهء غاب .
ناصر خسرو .
حديث اسب نباشد برون ز گوش سپاهى * ( به ياد تست همانا حديث بخشش اسبى
كه كهرباش چو بيند كند عزيمت كاهى * برون نميشود از گوش آن حديث تو دانى . . . )
انورى .
حديث كلك دگر دان و كار تيغ دگر .
( نه هركه باشد چيره براندن خامه * دلير باشد بر كار بستن خنجر
كسى كه خنجر پولاد كار خواهد بست * دلش چو آهن و پولاد بايد اندر بر
تنى چو خارا بايد سرى چو سندان سخت * كه پاى دارد با دار و گير حمله مگر
در آن زمان كه شود زير گرد لبها خشك * بدانمكان كه شود زير خود سرها تر
همه ز آهن بينند زيور مردان * چو خاست گرد سمند و كميت و جم زيور ( ؟ )
هامش
( 1 ) جمل رسن كشتى باشد .
( 2 ) وزنى و اعتباريست .
( 3 ) انجمنآرا در ذيل لغت غاب .