جر بزنى جر نزنى بردهاى * خوبرخى هرچه كنى كردهاى .
جلال الممالك .
نظير :
تو گرو بردى اگر جفت و اگر طاق آيد .
سعدى .
پر طاووس بر اوراق مصاحف ديدم * گفتم اين منزلت از قدر تو مىبينم بيش
گفت خاموش هرآنكس كه جمالى دارد * هركجا پاى نهد دست ندارندش پيش .
سعدى .
جرعه خاكآلودتان مجنون كند * مر شما را صاف آن تا چون كند .
مولوى .
رجوع به : باده خاكآلودتان . . . ، شود .
جريدهايست نهاده سيه سپيد جهان * كه روزگار در او جز قضاى بد ننوشت .
انورى .
جريده رو كه گذرگاه عافيت تنگ است * ( . . . پيالهگير كه عمر عزيز بىبدل است . )
حافظ .
رجوع به : از بلا دورى طمع دارى . . . ، شود .
جزاء مقبل الاست الضراط .
نظير :
هركه شد كونپرست برخيره * تيز يابد عوض ز انجيره .
سنائى .
جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها .
قرآن كريم سورة 42 آيهء 38 . سزاى بدى و زشتى بدى و زشتئى چون آن باشد . رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
جز آتشى كه در گل آدم دميد عشق * آبى دگر نبود در اين خاك بادسار .
حضرت اديب .
جز آدمى نزاد ز آدم در اين جهان * وينهاز آدمند چرا جملگى خرند .
ناصر خسرو
جز آن را مدان رسته از بند آتش * كه كردار درخورد گفتار دارد .
ناصر خسرو . رجوع به : دوصد گفته . . . ، شود .
جز آنگه كه برتابى از عيب روى * « بگويش كه » عيب كسان را مجوى .
فردوسى .
جزاى حسن عمل بين كه روزگار هنوز * خراب مىنكند بارگاه كسرى را
( مرا بپرور و در كسب نام باقى كوش * كه اين ذخيره بمانده است معن و يحيى را . . . )
ظهير فاريابى .
جزاى گرانفروش نخريدن است . بد گفتن و تشدد با بازارگانان گرانفروش و دندانگرد ضرور نباشد تنها بايد از خريدن كالاى آنان صرفنظر كرد .
جزء تابع كل است . احكام طاريهء بر كل جزء را نيز فراگيرد .
جز از بد نباشد مكافات بد * ( چنين از ره داد دادن سزد . . . )
فردوسى . رجوع به :
از مكافات عمل . . . ، شود .
جز از تو يكى داور ديگر است * ( . . . كز انديشهء ديگران برتر است . )
فردوسى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . و رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
جز از راستى را نبايد شنود * ( سختى هرچه گفتى همه راست بود . . . )
فردوسى .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .