جانى كه بزر توان خريد ارزان است * ( تركى كه برخ درد مرا درمان است
او را دل من هميشه در فرمان است * بخريدهامش بزر به صد جان ارزد . . . )
شاه كبود جامه .
جاه است و قدر و منفعه آن را كه طمع نه * عز است و صدر و مرتبه آن را كه آز نيست
تا پاك كردم از دل زنگار حرص و طمع * زى هر درى كه روى نهم در فراز « 1 » نيست . . . )
خسروانى .
جاهلان چون بدليل از خصم فرومانند سلسلهء خصومت بجنبانند .
سعدى .
جاهلان را پيش دانا جاى استكبار نيست . * ( راه بنمايم ترا گر كبر بندازى ز دل . . . )
ناصر خسرو
جاهل را بر عالم بحثى نيست . نظير :
در بساط نكتهدانان خودفروشى شرط نيست .
حافظ .
جاهل سخى احب الى من عالم بخيل . حديث . رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود .
جاهل گردد اندر عشق عاقل . * ( حكيمان زمانه راست گفتند كه . . . )
منوچهرى .
جاهلى كفر و عاقلى دين است * عيبجوى آن و عيبپوش اين است .
سنائى .
رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود .
جانبخشى از جانستانى به است . * ( چو قادر شدى خيره را ريز خون
مزن دشنه بر بستگان زبون * مده تيغ را بر سياست زبان
كه آهسته بايد به خون مر زبان * بجان اينمثل زندگانى ده است
كه . . . )
امير خسرو . رجوع به : مىتوان كشت زنده را . . . ، شود .
جاى ارزن نيست . همهء مجلس يا محل انباشتهء مردم است . تمثل :
كس از مرد در شهر و از زن نماند * در آن بتكده جاى ارزن نماند .
سعدى .
نظير : جاى سوزن انداختن نيست . گربه را مجال گذر نيست . سگ سيلى مىخورد گربه طپانچه . سگ صاحبش را نمىشناسد .
جاى دزد زده ، يا ، راه دزدزده تا چهل روز ايمن است . رجوع به : جادهء دزد . . . ، شود .
جاى سوزن انداختن نيست . رجوع به : جاى ارزن . . . ، شود .
جاى شكرش باقيست . بايد سپاس داشت كه از اين سختتر و بدتر نشده است . ولى اين تعبير بيشتر بطنزى آميختهء بمزاح ، در خلاف اين معنى گفته مىشود .
جاى شيران شغالان لانه دارند . رجوع به : بر جاى رطل و جام مى . . . ، شود .
جاى گل گل باش جاى خار خار * ( نور را هم نور شو با نار نار . . . )
مولوى .
نظير :
با بدان بد باش و با نيكان نيكو * جاى گل گل باش جاى خار خار .
سعدى .
جاى گنج ويرانه است . رجوع به گنج در ويرانه است ، شود .
هامش
( 1 ) فراز ، در اينجا بمعنى بسته است .