نظير :
مهترى گر بكام شير در است * شو خطر كن ز كام شير بجوى
يا بزرگى و عز و نعمت و جاه * يا چو مردانت مرگ رويا روى
حنظلهء باد غيسى .
رجوع به : از خطر خيزد خطر . . . ، و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
جستن چشم راست از شادى * خبرت گويد و ز آزادى .
اوحدى .
اختلاج چشم راست بر رسيدن بشادى و آزادى دليل كند .
جستن سر نشان جاه بود * وان پايت دليل راه بود .
اوحدى . جستن سر نشانهء بلندى و مهترى و اختلاج پا دليل مسافرت باشد .
جستن گوگرد احمر عمر ضايع كردن است * زور بر خاك سيهآور كه يكسر كيمياست .
( كنج عزلتگير و دهقانى كن اى ابن يمين * تا بدانى آنچه ميكاريش در نشو و نماست . . . )
ابن يمين رجوع به : التمسوا الرزق فى خبايا الارض ، شود .
جش اگرچه برنگ فيروزه است * فر فيروزه نيست اندر جش « 1 »
. سوزنى .
رجوع به : اول من قاس . . . ، و رجوع به زمرد و گيه سبز . . . ، شود .
جعجعة و لا ارى طحنا . نويد و وعدهء بسيار است و وفا و خرامى در كار نيست . رجوع به :
امشب همه شب كمچه زدى . . . ، شود .
جغد آن به كه آبادى نبيند . * ( همان به كو در آن ويران نشيند كه . . . )
نظامى .
نظير :
جغد شايستهتر آمد بخراب .
اديب صابر .
جغد شايستهتر آمد بخراب . * ( غم بدانديش خداوند خورد . . . )
اديب صابر . رجوع به فقرهء قبل شود .
جفا بيند هركس كه جفا كرد . * ( در ساعت او چرخ كند شش مه و شايد ( كذا ) زيرا كه . . . )
رونى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
جفا پيشگان را بده سر بباد * ستم بر ستم پيشه عدل است و داد .
سعدى .
رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
جفا پيشه مردم نه مردم بود * در اين كالبد مار و كژدم بود .
حضرت اديب .
رجوع به : اسكندر رومى . . . ، شود .
جف القلم بما هو كائن الى يوم الدين . حديث . اقتباس :
من همى گويم برو جف القلم * زين قلم پس سرنگون گردد علم .
مولوى .
بود همه بودنى نى كلك فرو ايستاد .
منوچهرى .
هامش
( 1 ) جش ، مهرهء كبود باشد .