ديدار مادر كرد تا وداع بازپسين بجاى آرد . مادر را بياوردند . پسر بمادر گفت آرزوى من آنست كه زبان تو ببوسم . زال زبان بيرون كرد و پسر زبان او با دندان از بن بكند و گفت . . .
تخم دو زرده مىكند ؟ ( يا ) تخم دو زرده نمىكند
- بسيار عزيز و با ارز نيست .
تخم علم را بايد در دل پاك پاشيد با حسن تربيت و تعليم آبيارى كرد و در سايه امنيت و عدالت بثمر رسانيد
. عباس اقبال .
تخم لغ در دهان كسى شكستن
. بنويد گونهء كسى را بطمع خام انداختن .
تخممرغش زرده ندارد
. مرد شيد و دغل و تزوير است .
تخم نكرد روزى هم كه كرد در كاهدان !
رجوع به : احمدك استا نرفت . . . ، شود .
تخمى كه هرگز نرويد مكار .
( چنين گفت با او يل اسفنديار * كه . . . )
فردوسى .
تداخل اجسام محال است
. قاعدهء از حكمت طبيعى است . تمثل :
حزمت دو جهان را بيكى دانه دهد جاى * با آنكه در اجسام روا نيست تداخل .
قاآنى .
تدبير از پير جنگ از جوان
. رجوع به آنچه در آينه . . . ، شود .
تدبير صواب از دل خوش بايد جست
( . . . سرمايهء عافيت كفافست نخست * شمشير فوى نيايد از بازوى سست
يعنى ز دل شكسته تدبير درست . )
سعدى . رجوع به : از تو حركت . . .
و رجوع به : غم فرزند و نان . . . ، شود .
تدرؤ الحدود بالشبهات
. قاعدهء فقهى است مأخوذ از حديث ادرؤا الحدود بالشبهات رجوع به : ادرؤا . . . ، شود .
تذروهم نشود جغد گرچه گوناگون به پشت و سينهء او بر كنند رنگ و نگار .
فرخى .
رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
ترازوى قيامت را سنگ كم نيست
. در قيامت سزاى هركس را باندازهء عمل دهند . تمثل :
در ترازوى قيامت نيست صائب سنگ كم * عشق در يك پله دارد كعبه و بتخانه را .
صائب .
مهيا شو دلا در عشق انواع ملامت را * كه سنگ كم نمىباشد ترازوى قيامت را .
صائب .
و در هر دو شعر ، مثل بسيار نابجا افتاده است .
تربزه خود را بپاليز چكار . « 1 »
رجوع به : بخوان كسان كدخدائى . . . ، شود .
ترب و شلغم در مالى كاشتن
. بتبذير در مصارف بيهوده خرج كردن .
نظير : آب در مالى بستن . توپ بمالى بستن .
هامش
( 1 ) كلمهء تربزه را در فرهنگها نيافتم ولى تربز بفتح اول و ضم ثالث و سكون ثانى و زاى هوز را صاحب برهان بمعنى هندوانه و خيار با درنگ ضبط كرده است .