تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥

بتوان دانست حشونامه ز عنوان .

( نامهء نعمت ز شكر عنوان دارد . . . )
ابو حنيفهء اسكافى .
بتوان راز بوصل اندر پوشيد بخلق بفراق اندر پوشيده كجا ماند راز . قطران ؟
بتوان ز جگر بريد پيوند ديدن نتوان خراش فرزند . امير خسرو دهلوى .
ز دد تيز دندانتر از شير نيست * كه اندر دلش بيم شمشير نيست اگر بچهء او شود دردمند * كند مرغزارى تباه از گزند .
فردوسى .
گرامىتر از خون دل چيز نيست * خردمند فرزند با دل يكيست .
فردوسى .
ز فرزند باشد پدر شاددل * ز غمها به دو دارد آزاد دل .
فردوسى .
چه چيز است اين مهر فرزند و درد * كه در نيك و بد هست تا جان نبرد چو نبود دل از بس غمش خون بود * چو باشد غم آنگاه افزون بود .
اسدى .
اگر چند فرزند چون ديو زشت * بود نزد مادر چو حور بهشت .
اسدى .
به فرزند خرم بود روزگار * هم از وى شود تلخى مرگ خوار .
اسدى .
داد معشوقه بعاشق پيغام * كه كند مادر تو با من جنگ هركجا بيندم از دور كند * چهره پرچين و جبين پر آژنگ با نگاه غضب‌آلود زند * بر دل نازك من تير خدنگ از در خانه مرا طرد كند * همچو سنگ از دهن قلما سنگ مادر سنگ‌دلت تا زنده است * شهد در كام من و تست شرنگ نشوم يكدل و يك رنگ ترا * تا نسازى دل او از خون رنگ گر تو خواهى بوصالم برسى * بايد اين ساعت بىخوف و درنگ روى و سينهء تنگش بدرى * دل برون آرى از آن سينهء تنگ گرم و خونين بمنش بازآرى * تا برد ز آينهء قلبم زنگ عاشق بيخرد ناهنجار * نه بل آن فاسق بىعصمت و ننگ حرمت مادرى از ياد ببرد * خيره از باده و ديوانه ز بنگ رفت و مادر را افكند به خاك * سينه بدريد و دل آورد بچنگ قصد سرمنزل معشوقه نمود * دل مادر بكفش چون نارنگ از قضا خورد دم در به زمين * و اندكى رنجه شد او را آرنگ آن دل گرم كه جان داشت هنوز * اوفتاد از كف آن بيفرهنگ از زمين باز چو برخاست نمود * پى برداشتن آن آهنگ ديد كز آن دل آغشته به خون * آيد آهسته برون اين آهنگ آه دست پسرم يافت خراش * آخ پاى پسرم خورد به سنگ .
ايرج ميرزا .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 385 | على اكبر دهخدا