بتوان دانست حشونامه ز عنوان .
( نامهء نعمت ز شكر عنوان دارد . . . )
ابو حنيفهء اسكافى .
بتوان راز بوصل اندر پوشيد بخلق بفراق اندر پوشيده كجا ماند راز .
قطران ؟
بتوان ز جگر بريد پيوند ديدن نتوان خراش فرزند .
امير خسرو دهلوى .
ز دد تيز دندانتر از شير نيست * كه اندر دلش بيم شمشير نيست
اگر بچهء او شود دردمند * كند مرغزارى تباه از گزند .
فردوسى .
گرامىتر از خون دل چيز نيست * خردمند فرزند با دل يكيست .
فردوسى .
ز فرزند باشد پدر شاددل * ز غمها به دو دارد آزاد دل .
فردوسى .
چه چيز است اين مهر فرزند و درد * كه در نيك و بد هست تا جان نبرد
چو نبود دل از بس غمش خون بود * چو باشد غم آنگاه افزون بود .
اسدى .
اگر چند فرزند چون ديو زشت * بود نزد مادر چو حور بهشت .
اسدى .
به فرزند خرم بود روزگار * هم از وى شود تلخى مرگ خوار .
اسدى .
داد معشوقه بعاشق پيغام * كه كند مادر تو با من جنگ
هركجا بيندم از دور كند * چهره پرچين و جبين پر آژنگ
با نگاه غضبآلود زند * بر دل نازك من تير خدنگ
از در خانه مرا طرد كند * همچو سنگ از دهن قلما سنگ
مادر سنگدلت تا زنده است * شهد در كام من و تست شرنگ
نشوم يكدل و يك رنگ ترا * تا نسازى دل او از خون رنگ
گر تو خواهى بوصالم برسى * بايد اين ساعت بىخوف و درنگ
روى و سينهء تنگش بدرى * دل برون آرى از آن سينهء تنگ
گرم و خونين بمنش بازآرى * تا برد ز آينهء قلبم زنگ
عاشق بيخرد ناهنجار * نه بل آن فاسق بىعصمت و ننگ
حرمت مادرى از ياد ببرد * خيره از باده و ديوانه ز بنگ
رفت و مادر را افكند به خاك * سينه بدريد و دل آورد بچنگ
قصد سرمنزل معشوقه نمود * دل مادر بكفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمين * و اندكى رنجه شد او را آرنگ
آن دل گرم كه جان داشت هنوز * اوفتاد از كف آن بيفرهنگ
از زمين باز چو برخاست نمود * پى برداشتن آن آهنگ
ديد كز آن دل آغشته به خون * آيد آهسته برون اين آهنگ
آه دست پسرم يافت خراش * آخ پاى پسرم خورد به سنگ .
ايرج ميرزا .