بپيرى و بخوارى بازگردد به آخر هر جوان شادخوارى .
ناصر خسرو .
بپيش برادر برادر بجنگ نيايد اگر باشدش نام و ننگ .
فردوسى .
نظير :
اگرچه حسودى ز هر در بود * برادر هم آخر برادر بود .
فردوسى . ى .
بپيش شيرى صد خر همى ندارد پاى دومن سرب بخورد ده ستير تيزه بهى « 1 » .
ناصر خسرو .
بپوستين كسى افتادن
. از كسى بدگوئى و غيبت كردن . تمثل : گفت اى جان پدر تو نيز اگر بخفتى به كه در پوستين مردم افتى . از گلستان سعدى .
بپيش معجز موسى چه جاى نيرنگست
( بساعتى شكند رمح او طلسم عدو . . . )
ظهير .
نظير :
سحر با معجزه پهلو نزند دل خوشدار * سامرى كيست كه دست از يد بيضا ببرد .
حافظ .
بتاريكى درون آب حياتست .
( سياهى گر بدانى عين ذاتست . . . )
شبسترى .
رجوع به : آب حيوان درون تاريكيست ، و رجوع به : بالاى سياهى رنگى نيست ، شود .
بتازى ميگويد بگير بآهو ميگويد به دو
. رجوع به : بآهو ميگويد . . . ، شود .
بت پرستيدن به از مردمپرست .
( خون خود را گر بريزى بر زمين * به كه آبروى ريزى بر كنار
. . . پند گير و كار بند و گوش دار . )
ابو سليك گرگانى .
بتپرستى گرفتهايم همه اين جهان چون بت است و ما شمنيم .
رودكى .
بت چيست گر به دو نبود رغبت شمن .
( عالم چه باشد ار نبود چون توئى در او . . . )
اديب صابر
بتخم درخت ارفتى در گمان نگه كن برش تخم باشد همان .
اسدى .
نظير :
بار مانند تخم خويش بود * سر بيابى چو يافتى پايان .
ناصر خسرو .
بتدبير رستم درآيد ببند كه اسفنديارش نجست از كمند .
سعدى .
رجوع به : الحرب خدعة ، شود .
بترس از سگى كاو كند روبهى .
حضرت اديب . رجوع به : از مغ ترس آنگهى كه گشت مسلمان ، شود .
بترس از كسى كه از خدا نترسد
. خواجه عبد اللّه انصارى .
بترس از نهان رشگ و از كينهور بگفتار هركس دل از ره مبر .
اسدى .
رجوع به : اگر حسود نباشد . . . ، شود .
بترسد اگر از خطر غوطهور وگر مشك از نافه نايد بدر نه اين مغز گيتى كند پر ز بوى نه آن تاج شه را دهد آبروى .
حضرت اديب .
رجوع به : سفر مربى مرد است . . . و رجوع به : از خطر خيزد . . . ، شود .
هامش
( 1 ) تيزه به مخفف تيزآبه و بمعنى تيزآب است .