تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
بپيرى و بخوارى بازگردد به آخر هر جوان شادخوارى . ناصر خسرو .
بپيش برادر برادر بجنگ نيايد اگر باشدش نام و ننگ . فردوسى . نظير :
اگرچه حسودى ز هر در بود * برادر هم آخر برادر بود .
فردوسى . ى .
بپيش شيرى صد خر همى ندارد پاى دومن سرب بخورد ده ستير تيزه بهى « 1 » . ناصر خسرو .

بپوستين كسى افتادن

. از كسى بدگوئى و غيبت كردن . تمثل : گفت اى جان پدر تو نيز اگر بخفتى به كه در پوستين مردم افتى . از گلستان سعدى .

بپيش معجز موسى چه جاى نيرنگست

( بساعتى شكند رمح او طلسم عدو . . . )
ظهير . نظير :
سحر با معجزه پهلو نزند دل خوشدار * سامرى كيست كه دست از يد بيضا ببرد .
حافظ .

بتاريكى درون آب حياتست .

( سياهى گر بدانى عين ذاتست . . . )
شبسترى . رجوع به : آب حيوان درون تاريكيست ، و رجوع به : بالاى سياهى رنگى نيست ، شود .

بتازى ميگويد بگير بآهو ميگويد به دو

. رجوع به : بآهو ميگويد . . . ، شود .

بت پرستيدن به از مردم‌پرست .

( خون خود را گر بريزى بر زمين * به كه آب‌روى ريزى بر كنار . . . پند گير و كار بند و گوش دار . )
ابو سليك گرگانى .
بت‌پرستى گرفته‌ايم همه اين جهان چون بت است و ما شمنيم . رودكى .

بت چيست گر به دو نبود رغبت شمن .

( عالم چه باشد ار نبود چون توئى در او . . . )
اديب صابر
بتخم درخت ارفتى در گمان نگه كن برش تخم باشد همان . اسدى . نظير :
بار مانند تخم خويش بود * سر بيابى چو يافتى پايان .
ناصر خسرو .
بتدبير رستم درآيد ببند كه اسفنديارش نجست از كمند . سعدى . رجوع به : الحرب خدعة ، شود .

بترس از سگى كاو كند روبهى .

حضرت اديب . رجوع به : از مغ ترس آنگهى كه گشت مسلمان ، شود .

بترس از كسى كه از خدا نترسد

. خواجه عبد اللّه انصارى .
بترس از نهان رشگ و از كينه‌ور بگفتار هركس دل از ره مبر . اسدى . رجوع به : اگر حسود نباشد . . . ، شود .
بترسد اگر از خطر غوطه‌ور وگر مشك از نافه نايد بدر نه اين مغز گيتى كند پر ز بوى نه آن تاج شه را دهد آبروى . حضرت اديب . رجوع به : سفر مربى مرد است . . . و رجوع به : از خطر خيزد . . . ، شود .
هامش
( 1 ) تيزه به مخفف تيزآبه و بمعنى تيزآب است .