ببرف بشاشد آب نميشود
. نهايت بىكفايت و بيكاره است .
ببرى مال مسلمان و چو مالت ببرند بانگ و فرياد برآرى كه مسلمانى نيست .
سعدى .
نظير :
دادخواهى ور بخواهند از تو داد * پس بلاى اندر بمالى پوستين .
ناصر خسرو .
ببلخ اندر بسنگى برنوشته است كه دوزخ عاشقان را چون بهشت است چو باشد مرد عاشق در بر دوست همه زشتى بچشمش سخت نيكوست كجا عاشق بمرد مست ماند كه در مستى غم و شادى نداند .
ويس و رامين .
نظير :
هركجا تو با منى من خوشدلم * ور بود در قعر چاهى منزلم
ببندد همى بر خرد ديو راه .
( چو در كارتان ژرف كردم نگاه . . . )
فردوسى .
ببوئى مست است
. رجوع به : از يك پياله مست است ، شود .
ببهلول گفتند ريش تو بهتر يا دم سگ گفت اگر از پل جستم ريش من و گرنه دم سگ
. مراد از پل ، صراطست . نظير : چون رد و قبول همه در پردهء غيب است زنهار كسى را نكنى عيب كه عيب است . مثل را در نظاير اين مورد نيز استعمال كنند .
ببيدادگر برببايد گريست .
( كه بيداد و كژى ز بيچارگيست . . . )
رجوع به :
اسكندر رومى . . . ، شود .
ببيديدهء ابلهى گفت كورى به دو گفت بيديده كورى كه كورم .
سنائى .
ببيديده نتوان نمودن چراغ .
نظامى . نظير : چه بيند در آينه كور .
ببيشه درون شير و نر اژدها ز دست زمانه نيابد رها .
فردوسى .
رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
ببين تا چه بازى كند روزگار .
( همى باش پيشش پرستاروار . . . )
فردوسى .
رجوع به : ببينيم تا اسب . . . ، شود .
ببين تا ز كردار شاهان پيش چه به بد همان كن تو آئين خويش .
( كسى دار كز دفتر باستان * همى خواندت گونهگون داستان . . . )
اسدى .
ببين تفاوت ره از كجاست تا بكجا .
( صلاح كار كجا و من خراب كجا . . . )
حافظ .
ببينندگان آفريننده را نبينى مرنجان دو بيننده را .
فردوسى .
ببينيم تا اسب اسفنديار سوى آخر آيد همى بىسوار و يا بارهء رستم جنگجوى بايوان نهد بىخداوند روى .
فردوسى .
نظير :
ببين تا چه بازى كند روزگار .
فردوسى . تا چه دارد زمانه زير گليم .
تا يار كرا خواهد و ميلش بكه باشد . * ببين تا چه بازى كند روزگار .
فردوسى .
ببينيم تا كردگار جهان * در اين آشكارا چه دارد نهان .
ببينيم تا اين سپهر بلند * كرا خوار دارد كه را ارجمند .
فردوسى .
ببينيم تا دست گردان سپهر * در اين جنگ سوى كه يازد به مهر .
فردوسى .