رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود . و رجوع به : بخور هرچه دارى . . . ، شود .
ببخش و بخور هرچه دارى مايست كه چون ندهى و بنهى آن تو نيست .
( . . . همه ساله ايدر توانا نهاى * كه امروز اينجا و فردا نهاى )
اسدى . رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، و رجوع به : بخور هرچه دارى . . . ، شود .
ببخش و بياراى و فردا مگوى چه دانى كه فردا چه آيد به روى .
فردوسى .
رجوع به : بخور هرچه دارى . . . شود .
ببخشيد كتك « 1 » شما را حلاج خورد
. وزير نظام شبى فرمان داد بامداد حلاجى بياورند تا پنبه زند سپس شكايت از نانوائى به دو آوردند كه به سنگ كم فروخته است گفت او را هم صباح بياورند تا سياست كنيم . فردا گماشته بيامد و گفت كسى را كه ديشب احضار فرمودهايد بر در است . وزير امر داد چوب و فلك آوردند و مرد را ببستند و بسيار بزدند و پس از انجام كار ظاهر شد كه او حلاج بوده و به پنبهزدن آمده است . در اين اثنا فراشان نانوا را نيز بحضور آوردند . وزير رو بنانوا كرده شرمگين و عذرخواهان گفت آقاى نانوا ببخشيد كتك شما را حلاج خورد .
ببد بس دراز است دست سپهر به بيدادگر برنگردد به مهر .
فردوسى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
ببد تا توانى بگيتى مكوش .
( دلت زنده بادا بفرهنگ و هوش . . . )
فردوسى .
ببد روز نيكى نجسته است كس .
( بنيكى بود شاهرا دسترس . . . )
فردوسى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
ببدگوهران بر بس ايمن مشو كه اينرا يكى داستانيست نو اگر چند بر گوهر افسون كنى بكوشى كش از رنگ بيرون كنى چو پروردگارش چنان آفريد نيابى تو بر بند يزدان كليد .
فردوسى .
رجوع به : از مار نزايد جز . . . ، شود .
ببد تيز مشتاب و بر بد مكوش .
( ز گيتى همى پند مادر نيوش . . . )
فردوسى .
ببدهكارى كه هيچ نگويند طلبكار شود
. مطالبه نكردن از مديون غالبا سبب زيان و ضرر دائن است .
ببر بر پادشه شود گستاخ .
سنائى . تعبير رؤياى ببر گستاخ شدن بر پادشاهست .
ببر زير ناودان
. بمزاح بطفلى كه استخوانى را ليسد گويند و بدان تشبيه او را بسگ خواهند .
ببرفاب رحمت مكن بر خسيس چو كردى مكافات بر يخ نويس .
سعدى .
هامش
( 1 ) زدن با دست يا چوب و امثال آن .