الامثال للقلوب كالمرآة للعيون
. رجوع به : مثل فوق شود .
الامس قد مات و اليوم فى النزع و غدا لم يولد
. خليل احمد . رجوع به : از آن روزيكه از تو شد چه نالى . . . ، شود .
الامور مرهونة باوقاتها . برآمدن هر كار را هنگامى باشد
. تمثل :
اين مثل در زمانه معروف است * كه عملها بوقت موقوف است .
سنائى . نظير :
با وقت بود بسته همهكار و همهچيز * بىوقت بود كار بسر بردن دشوار .
فرخى .
مرغ بيوقتى سرت بايد بريد .
مولوى .
لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ .
سورهء 13 . آيه 38 . هركارى وقتى دارد .
الاناة حصن السلامه و العجلة مفتاح الندامة
. نقل از العراضه . رجوع به : آن ميوه كه از صبر برآمد شكرى بود ، شود .
الانتظار اشد من الموت
. چشم در راهى ناگوارتر از مرگ است . نظير :
از درازى وعده و اميد فرسوده شود * پيل را خرطوم و دندان شير را چنگال ويشك .
سوزنى .
آزردهء بار انتظارم * مشناس چو انتظار بارى .
عمادى شهريارى .
انتظارم مده كه آتش و آب * نكند آنچه انتظار كند .
عمادى شهريارى .
آنها كه دست جود و سخاوت گشادهاند * بىانتظار آنچه بگفتند دادهاند
زين بيش انتظار مفرماى بنده را * با مرگ انتظار برابر نهادهاند .
هرعطا كاندر براى وعده افتد بىگمان * آن عطا نبود كه باشد مايهء رنج و عنا .
سنائى .
همانا تيره گشتى روى خورشيد * اگر وى زيستى سالى به اميد .
ويس و رامين .
مرا شكوفه خوش آيد كه ابتداى بهار * زمانه را بنوى زينت بهار دهد .
نه همچو گل كه چو در مهد غنچه بنشيند * دو هفتهء دگر از ناز انتظار دهد .
ظهير فاريابى .
الانتظار موت الاحمر . بلاى چشم در راهى عظيم است .
الانتظار الموت الاحمر
. تمثل :
منتظر وصلت تو خواهم بودن * آرى الانتظار موت الاحمر .
مسعود سعد .
سر سبز باد تيغ كه در موت احمر است * جان عدوى ملك شه از انتظار تيغ .
مسعود سعد .
الانسان حريص على ما منع
. تمثل :
بودشان حرص بقاى ممتنع * كه حريص است آدمى بر ما منع .
مولوى .
كيست كز ممنوع گردد ممتنع * چونكه الانسان حريص ما منع .
مولوى .
گرمتر شد مرد زان منعش كه كرد * گرمتر گردد همى در منع مرد .
مولوى .
در خموشى گفت ما اظهر شود * كه ز منع آن ميل افزونتر شود .
مولوى .
منع چو بيند حريصتر شود انسان .
قاآنى ؟ نظير : احب الشئى على الانسان ما منعا . تمنعى اشهى لك . المرء تواق الى ما لم ينل . خلاف : كل مبذول مملول .