تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 2134

مساهمون:

ص٢١٣٤
( عده ج 5 ص 598 ) .
گلها كه من از باغ وصالت چيدم * درها كه من از نوش لبت دزديدم آن گل همه خار گشت در جان رهى * و آن در همه از ديده فرو باريدم
و تا مادام كه از هواهاى نفسانى و توجه بمراد در نفس موجود باشد اتصال به حق صورت نه بندد و موقعى كه خود را نبيند و نفس خود را از خود غايب گرداند و به اميد وصل او از خود بى خود شود و خودى را رها كند و اصل شود ( از شرح تعرف ج 3 ص 104 ) . مولوى گويد :
بر اميد وصل تو مردن خوش است * تلخى هجر تو فوق آتش است از هستى خويش گر تو قاصل نشوى * هرگز بمراد خويش و اصل نشوى از بحر ظهور تا بساحل نشوى * در مذهب عشق كامل نشوى
و گفته شده است : وصل عبارت از اتصال بمحبوب است و آن را بعد از هجران لذتى است كه به وصف در نيايد : وحشى گويد :
مژدهء وصل توام ساخته بيتاب امشب * نيست از شادى ديدار مرا خواب امشب
و تا عاشق ديدار محبوب بىخود نشود بوصال معشوق نرسد .
بوصلت كجا ره ميتوان برد * تا بما ذرهء از مائى ماست
طالب وصل محبوب بايد همواره در مجاهده باشد تا بديدار و وصل محبوب نائل شود و سختىها تحمل كند كه از شراب وصل سيراب شود .
گل وصلش ميان خوار هجرست * شب هجران او را وصل فجرست تو تا خرم نشينى در فراقش * كجا باشى نديم و هم وثاقش هوس بازى مكن تا وصل يا بى * به ترك فرع گو تا اصل يا بى
برخى از تركيبات ، لذت وصال ، حقيقت وصال ، شراب وصال ، طالبان وصال ، كوكب وصال ، وصال الهى ، مشتاق وصال ، شمع وصال ، حقايق وصال ، سوز وصال ، جمال وصال ، شمع وصال ، حقايق وصال ، راحت وصال ، نويد وصال ، تمناى وصال ، غز وصال ، شوق وصال ، وصال محبوب ، دولت وصال ، رايحهء وصال .

وِصايَة

- ( اصطلاح فقهى ) بكسر واو و فتح آن عبارت از نايب گرفتن غير است بعد از مرگ براى تصرف در آنچه خود در حال حيات تواند تصرف كند از اخراج حق و استيفاء آن يا ولايت بر طفل يا مجنون . و تنها پدر و جد پدرى تواند وصيت كند كه كسى ولى طفل شود ، يا وصى كه مأذون از طرف پدر و جد پدرى باشد و بالجمله تعيين وصى كسى را رسد كه خود ولايت قهرى بر اطفال دارد و يا وصى منصوب از طرف او باشد . ( از شرح لمعه ج 2 ص 43 ) . رجوع به وصيت شود . در كليات حقوقى آمده است : تسليط غير در امورى كه تحت سلطه و اختيار شخص است اگر راجع به حال حيات باشد وكالت است و اگر راجع ببعد از