رجوع بوجود و ( اسفار ج 1 ص 81 و مشاعر صدرا ص 52 ) شود .
وجودِ انْتِسابى
- مراد وجودات ممكنات است .
( از اسفار ج 1 ص 14 ، 185 ) .
وجودِ انْضِمامى
- آنچه خود موجود باشد و وجودش در غير باشد موجود به وجود انضمامى گويند ، مانند بياض كه خود نيز وجود خارجى دارد نهايت قائم به غير است .
( از سفار ج 1 ص 81 ) .
وجودِ بَحْت
- يعنى وجود محض غير مشوب با ماهيت كه وجود ذات حق است .
( از اسفار ج 3 ص 15 ، 16 - ج 1 ص 30 ) .
وجودِ بَسيطِ جَمعى
- مراد ذات حق است كه در عين بساطت كل الأشياء است ( اسفار ج 3 ص 25 ) . رجوع به بسيط الحقيقة شود .
وجود بِما هُوَ موجود
- وجود بما هو - وجود موضوع علم الهى است يعنى وجود بدون توجه به معروض آن كه جسم باشد يا روح ، عقل باشد يا نفس ، اجرام علوى باشد يا اجسام ارضى ، رجوع بعلم الهى و اعلى و موضوع علم شود .
وجودِ تامّ
- مرتبهء كمال وجود را وجود تام ميگويند و مرتبت اكمل آن را كه فوق آن مرتبهء نيست فوق التمام گويند .
( از اسفار ج 1 ص 27 ، ج 3 ص 3 ) .
وجودِ حَقيقى
- مراد وجود حق تعالى است و گاه مراد وجود عينى خارجى مقابل وجود ذهنى است . ( از اسفار ج 1 ص 14 ) .
وجودِ ذِهْنى
- موجودات عالم خارج و عين را وجود ديگرى است در اذهان زيرا شكى نيست كه انسان بواسطهء حواس ظاهرى خود اشياء را احساس و ادراك كرده و بواسطهء قواى باطنى بقواى عقلى مرتسم ؟ ؟ ميشوند .
آنچه را نسان از اشياء و موجودات خارجى در مييابد و در قوت حافظه و ذهن او حاضر ميشوند مطابق است با آنچه در خارج است مثلا از آتش صورت آتش مصور مىشود و از آب صورت آب و بالجمله انسان بواسطهء حواس و قواى ظاهره و باطنه باشياء خارج علم پيدا مىكند و علاوه بر امورى هم كه وجود عينى خارجى محسوسى ندارد علم حاصل مىكند و صورى از آنها را ساخته و مصور مىكند .
در نحوه حصول علم باشياء و حصول آن صور براى ذهن و بالاخره وجود ذهنى ميان فلاسفه اختلاف است از اين قرار .
1 - وجود ذهنى عبارت از ارتسام صور اشياء است در ذهن .
2 - قيام اشياء است بذهن از باب قيام حلولى .
3 - قيام اشياء است بذهن از باب قيام صدورى ؟ ؟ و ذهن خود خلاق است .
4 - شبح اشياء منطبع در ذهن ميشوند .
5 - صدر الدين گويد : وجود امرى خارجى و مجعول بالذات و ذو مراتب است عينى ، ذهنى ؟ ؟ ، كتبى و غيره و خداى متعال نفس انسان را طورى آفريده كه ميتواند خود خالق و آفريننده باشد و صور مجرده