بالغيب و الوجود حضور القلب للوارد و التواجد حركة الوجد بمشاهدة الوجود » كه معنى وجود وجد بدون استشعار بوجد است و تواجد حركت كردن واجد است بسب مشاهدهء وجود .
( شرح كلمات بابا طاهر ص 154 - شرح منازل ص 162 ) و سالكان را بواسطهء نظر كردن بكمالات صنع الهى و فكرت در آثار حق و جدى حاصل آيد و آن از انوار است كه وارد بر قلب مىشود و نور ازلى است .
در شرح تعرف است كه : وجد در لغت عرب بر چهار معنى است يافتن گمشده ، توانگر شدن و غمناك گرديدن از كار بزرگ و هر اندوهى كه آن با سوزش و الم باشد عرب آن را وجد گويد .
و گفتهاند « الوجد الغالب يسقط التميز و يجعل الاماكن كلها مكانا واحدا و الاعيان عينا و احدا و لا لوم لمن غلب عليه الوجد » ( طبقات ص 328 ) .
و در اصطلاح وجد آنست كه بدل رسد و دل ازو آگاهى يابد از بيم يا غم يا ديدن چيزى از احوال آن جهان كه بر سر او گشاده شود يا حالى كه ميان او و خدا گشاده گردد و گاه از بيم عذاب است و گاه از درد فراق و گاه از سوزش شوق و حب و اغلب از خوف يا از فراق باشد و چون اين نوع وجد در سر بنده ظاهر شود و غلبه گيرد ظاهرش مضطرب گردد و بانگ و ناله پديد آيد و بانگ و نالهء او را تواجد خوانند ( شرح تعرف ج 4 ص 29 ) .
نورى گويد : وجد زبانهء آتشى است كه از شوق ناشى شده باشد . در شرح كلمات بابا طاهر است كه : مراد بوجد حالت طرب است كه از شهود حق براى سالك حاصل مىشود و اظهار اين وجد شرك است و اخفاى آن از ضعف حال است .
( از شرح كلمات بابا طاهر ص 158 ) .
از خود فانى گشتم و واله شدم اى راه ترا دليل دردى ؟
وجد را سه مرتبت است تواجد كه بى خود ناشده بىخودى بر خود بندد و وجد كه بىخود باشد و لكن التفات به بيخودى خود داشته باشد و وجد كه بىخود باشد و التفات به بيخودى خود نداشته باشد كه فناى از فناست .
خواجه عبد الله گويد : وجد پس از عالم وصال و فراقست ، وجد علم بيدارى مشتاقانست ، وجه حديقهء دل دوستانست وجد سبب جان باختن است و بهانهء خان و مان بر انداختن است .
قدر وجود افزونست و وجود از خلقت بيرون است ( از رسائل خواجه ص 112 ) .
بر آتش عاشقيت [ مشقت ] جان عود كنم * جان بندهء تست من به من جود كنم
چون پاك بسوزد آتش عشق تو جان * صد جان دگر بحيله موجود كنم
آتش محبت جان عاشق ميسوزد اما به بهانهء وجدى بر افروزد .
وُجُوب
- ( اصطلاح فلسفى و فقهى ) در فلسفه رجوع بواجب و اسفار ج 1 ص 144 ) .
نزد فقها وصف فعل واجب است و نزد