تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 1985

مساهمون:

ص١٩٨٥
شاعر گويد :
ز صورت پرستيدنت مىهراسم * كه تا زندهء ره بمعنى ندارى
سعدى گويد :
سعديا چون بت شكستى خود مخواه * خود پرستيدن كم از اصنام نيست
و بعضى كشف حجاب را گويند .

نامُوس

- ( اصطلاح عرفانى ) ناموس عبارت از شرح الهى است يعنى اسلام و ناموس اكبر جبرئيل است و اصحاب النواميس يعنى اصحاب اديان و متشرعان . ( از دستور العلماء ج 3 ص 393 ) . عراقى گويد :
جماعتى كه ز ناموس و نام ميگفتند * بدير دوش ز مستى و جام ميگفتند بيا به بين كه چه فتوى دهند در مستى * همان گروه كه مى را حرام مىگفتند بطوف كعبه شنيدم كه ساكنان حرم * كه اهل دير مغان را سلام مىگفتند
اخوان گويند وضع ناموس به منظور صلاح دين و دنياى مردم بود . ( رجوع برسالهء نهم از رسائل اخوان ص 253 ) شود . در رسائل ناموسيات بحث از نواميس الهى و اوضاع و احوال انبياء شود .

نامِيَه

- ( اصطلاح فلسفى ) قوت ناميه قوتى است كه فعل آن نمو باشد . ( از كشاف ص 1433 )

ناوُوسيَّه

- ( اصطلاح كلامى ) فرقهء هستند كه امامت را به حضرت صادق متوقف كنند و گويند حضرت زنده است و در موقع خود ظهور مىكند و او است القائم المهدى . ( از درايه ص 141 ) . بالاخره اين فرقه پيروان شخصى از اهل بصره كه به ناووس منسوب است ميباشند و اينان امامت را در امام جعفر صادق بنص پدرش امام باقر ( ع ) ختم ميدانند و او را مهدى منتظر ميپندارند . ( از مختصر فرق بين الفرق ص 56 )

الناهِضات

- ( اصطلاح ذوقى ) مأخوذ از قرآن مجيد است شيخ شهاب الدين اشراق آن را كنايت از نفس داند در آن هنگام كه كمال يافته باشد و در مظان قطع علاقه از كالبد است . ( از تلويحات ص 107 )

ناى

- ( اصطلاح ذوقى ) ناى مقام محبوب را گويند در حجاب رقيق و پيام محبوب را گويند . ( كشاف ص 1563 )

نايِب

- ( اصطلاح عرفانى ) جانشين . ابدال . مولانا گويد :
نايب حق است و سايهء عدل حق * آينهء حق است و باشد مستحق گو ادب از بهر مظلومى كند * نى براى عرض و خشم و دخل خود گفت زن نك آفتابى تافته است * عالمى زو روشنائى يافته است نايب رحمان خليفه كردگار * شهر بغداد است از وى چون بهار

نايِبِ فاعِل

- ( اصطلاح ادب ) در اصطلاح اهل عربيت نايب فاعل يا مفعول ما لم يسم فاعله اسمى است . مرفوع كه بجاى فاعل نشيند در فعل مجهول كه همان مفعول است قبل از مجهول شدن فعل مانند « ضرب زيد »
فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 1985 | سيد جعفر سجادى