كان آتش تيز تو بنشست * در بتكده رفت و دست بگشاد
زنار چهار كرده بر بست * در ده مى كهنهاى مسلمان
كاين كافر تازه توبه بشكست * دردى بستد بخورد و افتاد
و ز ننگ وجود خويشتن رست
مىِ مُغانَه
- ( اصطلاح عرفانى ) تجليات ربانى و انفاس قدسى مرشد كامل :
عراقى گويد :
چنين كه حال من زار در خراباتست * مى مغانه مرا بهتر از مناجاتست
مرا چو مى نرهاند ز دست خويشتنم * بميكده شدنم بهترين عباداتست
درون كعبه عبادت چه سود ؟ چون دل من * ميان ميكده ، مولاى عزى و لات است
مرا كه بتكده و مصطبه مقام بود * چه جاى صومعه و زهد و وجد و حالاتست
عطار گويد :
ساقى سخن از مى مغان گفت * دل چون به شنيد نوش جان گفت
يك جرعه مى و هزار معنى * از عشق به گوش عاشقان گفت
در گردش جام حسن ساقى * با ما غم و شادى جهان گفت
نارسته هنوز دار منصور * عشق آمد و عقل را روان گفت
در صومعه نگنجد رند شرابخانه * ساقى بده مغنى ، در ده مى مغانه ؟
ره ده قلندرى را در بزم دردنوشان * بنما مقامرى را راه قمارخانه
ميل
- ميل رجوع باصل را گويند و مقام بىشعورى و ناآگاهى از اصل و مقصد .
( اصطلاحات فخر الدين )
مَيْل
- ( اصطلاح فلسفى و نجومى ) ميل به معناى رغبت در چيزى است و به معناى حب است و به معناى خروج از حال استوا است و در فلسفه مبدأ حركت اجسام را به طرف علو و سفل ميل طبيعى آنها گويند .
توضيح آنكه : هر جسمى از اجسام و عنصرى از عناصر داراى مركز خاصى است كه متمايل به آن مىباشد چنان كه آتش طبعا به طرف علو رود و خاك به طرف سفل ، امرى كه در اجسام است كه بعضى را به طرف علو و بعضى ديگر را به طرف سافل ميكشاند ميل طبيعى گويند و متكلمان ميل را اعتماد نامند و آن را تقسيم كردهاند به اعتماد لازم مانند اعتماد ثقيل به سافل و خفيف به علو و غير لازم كه مساوى با ميل قسرى است .
ميل قسرى در مقابل ميل طبيعى است و آن محركى است كه بواسطهء قاسر خارجى در اجسام حادث ميشوند كه اجسام را بر خلاف ميل طبيعى آنها سوق ميدهد .
محققان حكما گويند : ميل عبارت از هيئت قارى است در اجسام كه موجب توجه آنها به جهت علو و سفل است .
از ميل قسرى گاه تعبير به ميل غريب شده است .
و تقسيم ديگر آنكه ميل يا ارادى است و يا غير ارادى است ميل ارادى مبدأ حركت موافق با قصد و اراده است و بالاخره حركتى كه مبدأ آن اراده و متوجه