تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 1778

مساهمون:

ص١٧٧٨
بىسبب گر عز بما موصول نيست * قدرت از عزل سبب معزول نيست . اى گرفتار سبب بيرون مپر * ليك عزل آن مسبب ظن مبر هر چه خواهد آن مسبب آورد * قدرت مطلق سبب‌ها بر درد ليك اغلب بر سبب راند نفاد * تا بداند طالبى جستن مراد چون سبب نبود چه ره جويد مريد * بىسبب در راه مىآيد پديد اين سبب‌ها بر نظرها پرده‌ها است * كه نه هر ديدار صنعش را سزاست . ديدهء بايد سبب سوراخ كن * تا حجب را بركند از بيخ و بن تا مسبب بيند اندر لامكان * هرزه بيند جهد و اسباب دكان

مَسْت

- ( اصطلاح عرفانى ) مست فروگرفتن عشق است جميع صفات درونى را و آن عبارت از سكر است كه عارفان كامل از باده هستى مطلق سرمست شده و محو الموهوم گشته و از خود بىخود شوند . مولوى گويد :
مستان ازل در عدم محو چريدند * كه نيست بود قاعدهء هست نمايى جان برز بر همدگر افتاده ز مستى * همچون ختن غيب پر از ترك ختايى من مست و تو ديوانه ما را كه برد خانه * صد بار ترا گفتم كم خور دو سه پيمانه در شهر يكى كس را هوشيار نمىبينم * هر يك بتر از ديگر شوريده و ديوانه جانا بخرابات آ تا لذت جان بينى * جان را چه خوشى باشد بىصحبت جانانه هر گوشه يكى مستى دستى زده بر دستى * زان ساغر سرمستى با ساغر شاهانه اى لولى بربط زن تو مست‌ترى يا من * اى پيش چو تو مستى ، افسون من افسانه تو وقف خراباتى خرجت مى و دخلت مى * زين دخل به هشياران مسپار يكى دانه

مَسْتِ خَراب

- ( اصطلاح ذوقى ) مستغرق در سكر را گويند . عطار گويد :
هر آن مستى كه بشناسد سر از پا * ازو دعوى مستى ناپسند است حقيقت دان كه دايم مذهب عشق * و راى مذهب هفتاد و اند است سر افرازى مكن رو پست شو پست * كه تاج پاكبازان تخت بند است مرا با عاشقان مست بايد * چه جاى زاهدان پر گزند است

مُسْتَأجِر

- ( اصطلاح فقهى ) اجاره‌كننده و خواهنده است رجوع به اجاره شود .

مُسْتَثْنى

- ( اصطلاح ادبى ) رجوع به استثناء شود .

مُسْتَحَبّ

- ( اصطلاح فقهى ) آنچه پسنديده است فعل آن و تركش حرام نباشد رجوع به احكام خمسة تكليفى شود .

مُسْتَحَبّاتِ نَماز

- ( اصطلاح فقهى ) امورى كه ضرورى نيست و لكن نيكو است كه نمازگزار رعايت كند در معتقد الاماميه آمده است : و مستحب است كه چون روى به قبله آرد براى نماز ، پس از آنكه بانگ نماز و قامت گفته باشد ، سه بار تكبير بگويد ،
فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 1778 | سيد جعفر سجادى