وى توئى ، شغلش كى بسر شود ، هر كه به تو زنده است ، هرگز كى بميرد ؟ جان در تن گر از تو محروم ماند چون مردهء زندانيست ، زنده اوست به حقيقت كش با تو زندگانى است ، آفرين بر آن كشتگان باد كه ملك ميگويد زندگان ايشانند
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ
.
( از عده ج 1 ص 422 ) .
خبر ندارى كه پيوستن در گشتن است و زندگانى در مردن و مرادها در بىمرادى پروانه شمع را وصال در وقت سوختن است و شمع را زندگانى در سر بريدنست .
( از عده ج 1 ص 571 )
تا نميرى و نگردى زنده باز * صد هزاران بار هستى بىادب
زندگانى سه است ، يكى زنده بجان ، يكى زنده بعلم ، يكى زنده به حق ، او كه بجان زنده است ، زنده به قوت است و بباد ، او كه بعلم زنده است ، زنده به مهر است و به ياد آنكه به حق زنده است زندگانى خود به دو شاد . الهى جان در تن گر از تو محروم ماند ، مردهء زندانيست و او كه در راه تو باميد وصال تو كشته شود زندهء جاودانيست .
الهى : زندگى ما با ياد تست ، و شادى همه با يافت تست : و جان آنست كه در شناخت تست .
گفتى مگذر بكوى مادر مخمورى * تا كشته نشى كه خصم ما هست غيور
گويم سخنى بتا كه باشم معذور * در كوى تو كشته به كه از روى تو دور
آرى دوستان را زخم خوردن در كوى دوست بقال نيكوست ، در قمار خانهء عشق ايشان جان باختن عادت و خواست مال و زر چيز رايگان بايد باخت ، چون كار بجان رسيد جان بايد باخت . هان ، نگر از هلاك جان در راه دوست نهانديشى كه هلاك جان در وفاى دوست حقا كه شرف است و شرط جان در قيام به حق دوستى تلف است ، باختن جان در وفاء دوستى دولتى رايگان است ، كه دوست او را بجاى جانست ، اگر صد هزار جان دارى ، فداى اين وصل كن حقا كه هنوز رايگان است .
چون شاد نباشم كه خريدم بتنى * و صلى كه هزار جان شيرين ارزد
عاشقى در اين راه به حققت چون منصور نخاست ، وصل دوست بازوار بهواى تفريد پران ديد ، خواست تا صيد كند دستش نرسيد با سرش فرو گفتند ، يا حسين خواهى كه دستت برسد ، سر را زير پاى نه ، حسين سر را زير پاى نهاد ، به هفتم آسمان بر گذشت .
گر از ميدان شهوانى سوى ايوان عقل آبى * چون كيوان در زمان خود را به هفتم آسمان بينى
ور امروز اندرين منزل ترا حالى زيانى بد * زهى سرمايه و سودا كه فردا ازين زيان بينى
نگر تا اين چنين جوانمردان و جانبازان كه ازين سراى رحيل كنند تو ايشان را مرده نگوئى كه گوهر زندگانى جز دل ايشان را معدن نيامد و آن حيات جز از چشمهء جان ايشان روان نگشت .
گه ناز چيدند و گه راز شنيدند * گاهى از جلالت بجمالت نگريدند
.