انگشت است ) .
( از كشاف ج 1 ص 679 ) .
نزد عارفان زنار ، بستن عقد خدمت است يعنى در زبان اهل حال اشارت به بستن بند خدمت و طاعت محبوب حقيقى است در هر مراتب كه باشد .
( از شرح گلشن راز ص 639 ) شاعر گويد :
بيزار شدم ز نقش اغيار * زنار بعشق يار بستم
بىباده بباد ميرود عمر * ناقوس بزن كه مىپرستم
چنان كه در وضع اول كه زنار موضوع گشته است نشان خدمت و طاعت بوده است .
و زنار مذموم تعلق و دلبستگى به دنيا است و زنار محمود كمر خدمت و طاعت بستن است .
شاعر گويد :
از خرقه و تسبيح چو جز نام نديديم * چه خرقه چه تسبيح كه زنار گرفتيم
خاقانى گويد :
اى دل آن زنار نگسستى هنوز * رشتهء پندار نگسستى هنوز
بابا افضل گويد :
دوشم بخرابات ز ايمان درست * زنار مغانه بر ميان بستم چست
شاگرد خرابات زبد نامى من * رختم بدر انداخت خرابات بشست
عطار گويد :
شكن زلف چو زنار بتم پيدا شد * پير ما خرقهء خود چاك زد و ترسا شد
عقل از طرهء او نعرهزنان مجنون گشت * روح از حلقهء او رقصكنان شيدا شد
زَنَخدان
- ( اصطلاح عرفانى ) زنخدان لطف محبوب است اما قهرآميز كه سالك را از جاه جاودانى بچاه ظلمانى مىاندازد .
زندان
- ( اصطلاح عرفانى ) مراد دنيا است كه فرمود
« الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر »
و گاه كنايت از نفس است .
( رجوع شود به عده ج 3 ص 301 )
چه خواهى كرد در زندان بمانده پاى در آتش * گهى در تف گران سنگى ، گهى در سوز شهوانى
زمانى آز دنياوى ، زمانى حرص افزونى * زمانى رسم سگ طبعى ، زمانى شر شيطانى
عطار گويد :
تا درين زندان فانى زندگانى باشدت * كنج عزلت گير ، تا گنج معانى باشدت
اين جهان را ترك كن تا چون گذشتى زين جهان * اين جهانت گر نباشد آن جهانى باشدت
از اين زندان اگر خواهى كه چون يوسف برون آيى * به درد دورى يوسف صبورى چون زليخا كن
زَنده
- ( اصطلاح عرفانى ) زنده بودن در اصطلاح ترك علايق دنيوى و موت اختيارى است كه فرمودند
« موتوا قبل ان تموتوا »
زنده كدامست بر هوشيار * آنكه بميرد بسر كوى يار
زنده جاودان كسى است كه بدوست و بعشق الهى زنده است ، نه بجان و تن ، هر كه بدوست زنده شده اوست زندهء جاويدان .
گر بميرم مرا مگوئيد مرد * پير طريقت گفت : خداوندا هر كه شغل