تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 911

مساهمون:

ص٩١١
در شرح كلمات بابا طاهر است كه « الرضا سكون النفس عند الوارد و طمأنينة القلب به احكام الوارد و خمود البشرية عند امن القضاء » . ذو النون گويد « الرضاء سرور القلب بمر القضاء » . ابن عطا گويد « الرضا نظر القلب الى قديم اختيار الله للعبد » . لاهيجى گويد : و حقيقت رضا بيرون آمدن بنده است از رضاى خود بدخول در رضاى محبوب و راضى شدن به آنچه خدا اراده كند و او را بر تقديرات الهى اعتراض نباشد . و مقام رضا رفع اختيار و تساوى بلا و شدت و رخاست . واسطى گويد : « الرضا و السخط لغتان من نعوت الحق يجريان على الابد بما حريا فى الازل » ( از طبقات ص 304 ) عمرو بن عثمان مكى گويد « المحبة داخلة فى الرضاء و لا محبة الا بالرضاء و لا رضى الا بمحبته لانك لا تحب الا ما ارضيت و ارتضيت » و نيز گويد « الرجاء داخل فى تحقيق الرضاء » ( از طبقات ص 304 ) و نيز گفته‌اند « الصبر و الرضاء شكلان اذا تعمدت فى العمل فان اوله صبر و آخره رضى و اذا اردت ان تكون فى راحة فكل ما اصبت و البس ما وجدت و ارض بما قضى الله عليك » ( از طبقات ص 66 ) . و نيز گفته شده است : « ان من ضعف اليقين ان تسخط الناس بسخط الله و ان تحمد هم على رزق الله و ان تذمهم على ما لم يؤتك الله » . ( از طبقات ص 66 ) و گفته شده است « اللهم انى أسألك بالرضا بعد القضاء و برد العيش بعد الموت » . ( از عده ج 3 ص 40 ) انصارى گويد : در خبر است كه روزى حضرت رسول خدا به آسمان مىنگريست و مىخنديد و گفت : عجب ميدارم حكم ربانى و قضاى الهى در حق بندهء مؤمن كه اگر به نعمت حكم كند و رضاء دهد خير وى در آن باشد . و اگر ببلاء حكم دهد و رضاء دهد ، خير وى در آن باشد ، يعنى كه برين بلا صبر كند و در آن نعمت شكر كند و گفته‌اند كه حق ذريت آدم را هزار قسم گردانيد و ايشان را بر بساط محبت اشراف داد ، همه را آرزوى محبت خواست آنكه دنيا را بيار است و بر ايشان عرضه كرد ، ايشان چون زخارف ديدند مست و شيفتهء دنيا شدند و با دنيا بماندند ، مگر يك طايفه كه همچنان بر بساط محبت ايستاده بودند و سر بگريبان بر آورده ، پس اين طايفه را هزار قسم گردانيدند و عقبى بر ايشان عرضه كردند ، ايشان چون آن ناز و نعمت ابدى ديدند شيفتهء آن شدند و با وى بماندند ، مگر يك طايفه كه همچنان ايشان بودند بر بساط محبت ، طالب كنوز معرفت ، خطاب آمد كه در چه مانده‌ايد ؟ گفتند ما را از جهانيان شمارى دگر است ، در سر بجز باده خمارى دگر است ، خداى ايشان را بس كوى بلا آورد و مفاوز و مهالك بلا بديشان نمود ، آنها هم هزار قسم گشتند همه روى از قبلهء بلا بگردانيدند ، كه اين نه كار ما است ، مگر يك طايفه كه روى نگردانيدند و عاشق وار سر بكوى بلا نهادند ، نه از بلا انديشيدند ، نه از عنا . ( از عده ج 8 ص 31 )