خوش ظهورى كه جاودان بادا و رداء بفتح اظهار عبد است صفات حق را بباطل و آن هلاك عبدست ( اصطلاحات شاه ص 60 )
رَدف
- ( اصطلاح اهل بديع و عروض ) و آن يار دف اصلى بود و آنست كه ما قبل روى مفرد يكى از حروف عله ساكنه باشد و حركت قبل آن از جنس آن بود مانند « حساب ، كتاب ، صبور ، شكور - نظير .
حسيب . نصيب » كه حرف ردف در آنها حرف آخر است و ديگر ردف زائد رجوع شود به ( دره نجفى ص 66 ) .
رِدف
- ( بكسر راء و سكون دال نجومى ) و نام ديگر ذنب الدجاجه است . و بدان جهت آن را ردف گويند كه بدنبال چهار ستارهء بود كه بدنبال هم قرار داشته و مجره را از عرض قطع ميكنند كه فوارس ناميده ميشوند كه شبيه به چهار سوارند .
( از معجم الفلكى ) .
رَدَّه
- ( فقه ) هر گه كه مردم كفر بخداى و رسولش برزد .
به آنچه فرض عام باشد ، و علم به او حاصل ، ظاهر گرداند ، پس از آنكه تصديق كرده باشد ، آن را مرتد گويند ، و از دين برگشته .
اگر بر فطرت اسلام زاده باشد : در حال زن ازو جدا شود ، و او را بكشند بىآنكه توبه خواهند .
دليل برين بعد از اجماع طائفه ، قول رسولست :
« من بدل دينه فاقتلوه »
يعنى :
هر كسى كه دين خود را بگرداند ، وى را بكشد .
و استتابت ، يعنى : توبه خواستن ، شرط نكرد . پس هر كه شرط كند ، دليلش بايد گفتن .
و اگر ارتدادش از اسلامى بوده باشد پس از كفر ، از وى توبه خواهند . اگر توبه كرد ، عقد ميان او و ميان زنش ثابت شد . اگر دوم بار مرتد شود . بكشندش .
و اگر بذو الحرب پيوندد ، آنگه باسلام آيد ، مالك زن خود باشد ، اگر از عدت بيرون نرفته باشد .
و اگر زنى مرتد شود ، وى را حبس كنند تا اسلام آرد ، يا در حبس بميرد ، « لما روى عنه ص من نهيه عن قتل المرتدة » ، زيرا كه از رسول ص روايت كردهاند كه او نهى كرده است از كشتن زن مرتد .
و روايت كردهاند كه زنديق را بكشند ، و توبهء او قبول نكنند . و زنديق آن بود كه كفر در دل دارد و اسلام آشكارا كند .
( معتقد الاماميه ص 461 )
رَديف
- ( اصطلاح اهل بديع و عروض ) و عبارت از يك كلمه يا بيشتر باشد كه مستقل بوده در لفظ و بعد از قافيه اصلى بيك معنى تكرار شود مثل كلمهء گيرند در :
نقدها را بود آيا كه عيارى گيرند * تا همه صومعه داران پى كارى گيرند
( از دره ص 93 ) بايد دانست كه اشعار بطور كلى يا به رديف ختم ميشوند يا بقافيه و رديف آن كلمهايست كه بعينه در آخر اشعار مكرر مىشود . مانند
اساس قصر نه زين خوبتر توان افكند * كه دست همت آن مرد كامران افكند
آن شكر خنده كه پر نوش دهانى دارد * نه دل من كه خلقى و جهانى دارد
( از بديع فروغى ص 115 ) .
رِسالِه
- ( اصطلاح ادبى ) رسالت در اصل