مغربى گويد :
اى جمله جهان در رخ جان بخش تو پيدا * وى روى تو در آينهء كون هويدا
تا شاهد حسن تو در آئينه نظر كرد * عكس رخ تو ديده و شد واله و شيدا
هر لحظه رخت داد جمال رخ خود را * بر ديده خود جلوه به صد كسوت زيبا
شبسترى گويد :
صفات حق تعالى لطف و قهرست * رخ و زلف بتان را زان دو بهر است
سلمان گويد :
خورشيد رخا سايه ز ما بازگرفتى * و ز ما نظر مهر و وفا بازگرفته
آخر چه شد اى برگ گل تازه كه ديدار * از بلبل بىبرگ و نوا بازگرفتى
وجهى كه بدان وجه توان زيست ندارم * جز روى تو آن نيز ز ما بازگرفتى
رَخش
- ( اصطلاح عرفانى ) كلمهء رخش پهلوى است و به معناى آفتاب است و در اصطلاح حكمت اشراق نام طلسم شهريور است و شهريور نام بزرگترين انوار عرضيه است و رب النوع آنها است .
( از ش ص 357 )
رُخصَت
- ( اصطلاح عرفانى ) در لغت سهولت بود و در اصطلاح اصوليان مقابل عزيمت است و در تفسير آن خلاف است .
بعضى گويند عزيمت امور ملزمه باشد از احكام خمسه و رخصت وسعت در تكليف باشد و مكلف تواند از آن گريزد و گفتهاند اباحت باشد و باز گفته شده است مشروعاتى است كه از جهت عذرى و مشقتى مقرر شده است رجوع شود به ( از الموافقات ج 1 ص 301 - 307 - كشاف ج 1 ص 617 ) .
رَدّ
- ( اصطلاح فقهى ) رد ، در لغت صرف باشد و انصراف و در فقه در باب ارث صرف زيادى از فرض ذوى الفروض باشد و آن ضد عول است رجوع به عول شود ( از كشاف ج 1 ص 406 ) .
و رد القافية آن باشد كه قافيهء مصراع اول از مطلع قصيده يا غزل را در آخر شعر دوم مكرر كنند و بعبارت ديگر قافيه اول و چهارم را يك كلمه قرار دهند .
مثال
از بهر تهنيت من و نوروز و نو بهار * كرديم رو به حضرت صدر ، بزرگوار
صدر بزرگوار به من ديد و لطف كرد * و افزود قدر بنده ز نوروز و نوبهار
( از فروغى ص 116 ) .
ورد المطلع آن باشد كه مصراع اول يا دوم مطلع را در آخر و مقطع قصيده يا غزل مكرر نمايند .
مثل .
مى بده اى بت شير افكن من با دف و چنگ * كه به يك حمله بيفكند شهنشه دو پلنگ
مطلع را مكر نموده و گفته است .
چون بود شاد شه عادل و ظالم مقهور * مى بده اى بت شير افكن من با دف و چنگ
( از فروغى ص 119 ) .
رَداء
- ( اصطلاح عرفانى ) رداء بكسر و فتح تاء جامهايست كه بر سر وقد گيرند و در اصطلاح صوفيان عبارت از ظهور صفات حق است بر بندگان كه آن اظهار صفات حق است به حق .
( كشاف ص 607 ) و گفته شده است كه رداء بكسر ، ظهور صفات حق است در صورت بنده