بدون استعمار نفس باشد .
و بالجمله ذكر خفى آنست كه ذاكر زبان سر و سر را ببندد و بدون شعور او باشد كه غيبت بنده با غيبت حق موافق شود « فاذا تحققت الاذكار فنى العبد و ذكر الله باللسان يورث الدرجات و ذكره بالقلب يورث القربات » .
ذِكرِ قَلب
- ( اصطلاح عرفانى ) ذكر قلب آن باشد كه خدا را بدل ياد كنى و فراموش نكنى تا به ياد كردن حاجت نباشد .
محمد بلخى دربارهء ذكر گويد « ذكر اللسان كفارات و درجات و ذكر القلب زلف و قرباب » .
( از طبقات ص 216 ) اين است ياد دوست مهربان ، آسايش دل و غذاى جان ، يادى كه گوى است و انسش چوگان ، مركب او شوق و مهر او ميدان ، گل او سوز و معرفت او بوستان ، يادى كه حق در آن پيدا بحقيقت حق پيوسته از بشريت جدا ، يادى كه درخت توحيد را آبشخور است ، دوستى حق مر آن را ميوه و بر است ،
« لا يزال عبدى يذكرنى و اذكره حتى عشقنى و عشقته »
آن نه آن ياد زبانست كه تو دانى كه آن در درون جانست در قصهء عشق تو بس مشكلهاست .
من با تو بهم ، ميان ما منزلها است .
خداوندا يادت كنم كه خود در يادى و رهى را از فراموشى فريادى ، يادى و يادگارى و دريافتن خود يارى ، خداوندا هر كه در تو رسيد غمان وى برسيد .
هر كه ترا ديد جان وى بخنديد ، بناز تر از ذاكران تو در دو گيتى كيست ؟
سفر نكرده منزل چه دانى ، دوست نديده از نام و نشان وى چه خبر دارى ؟
معبود خودى و عابد خويشتنى * زيرا كه براى خود كنى هر چه كنى
اگر بجان خطر كنى با خطر شوى و اگر روزى بكوى حقيقت گذر كنى و ز آنجا كه سراى اوست او را ياد كنى آن بينى كه « لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر » ( از عده ج 1 ص 419 ) .
يك بار بكوى ما گذر بايد كرد * در صنع لطيف ما نظر بايد كرد
گر گل خواهى بجان خطر بايد كرد * دل را ز وصال ما خبر بايد كرد
بنده در ذكر به جائى رسد كه زبان در دل برسد و دل در جان برسد و جان در سر برسد و سر در نور برسد .
( از عده ج 1 ص 344 ) پير طريقت گفت : ذكر دوست بهرهء مشتاقانست ، روشنائى ديده و دولت جانست و آئين جهانست ، يك ذره فزودن بدوستى بهتر از دو جهاتست ، يك طرفة العين انس با دوست خوشتر از جانست ، يك نفس در صحبت دوست ملك جاودانست .
( از عده ج 8 ص 74 ) .
و الله ما طلعت شمس و لا غربت * الا و ذكرك مقرون بانفاسى
و لا جلست الى قوم احدثهم * الا و انت حديثى بين جلسائى [ جلاسى ]
الهى به بهشت و حورا و چه نازم ، اگر مرا نفسى دهى از آن نفس بهشتى سازم ،