بهر حال در عرفان و اخلاق از ديو منظور نفس است ، نفس فريبنده كه ديو و شيطان گويند .
مولانا گويد :
ديو حرص و آز مستعجل تكى * نى تأمل جست و نى آهستگى
گر ترا ز وى حقست وكيل او * زان سوى حقست دايم ميل او
مخلص است از مكر ديو و حيلهاش * مأمنست از قيد ديو و قيلهاش
ديو در شيشه كند افسون او * فتنهها ساكن كند قانون او
دِيو أعُوذ خوان
- ( اصطلاح ذوقى ) كنايت از انسان ريا كار بود .
دِيوانَه
- ( اصطلاح عرفانى ) مغلوبى عاشق را ديوانگى گويند ( اصطلاحات فخر ) .
عراقى گويد :
بر من اى دل بند جان نتوان نهاد * سور در ديوانگان نتوان نهاد
هاى و هويى در فلك نتوان فكند * شر و شورى در جهان نتوان نهاد
چون پريشانى سر زلفت كند * سلسله بر پاى جان نتوان نهاد
مولوى گويد :
وقت آن شد كه بزنجير تو ديوانه شويم * بند را برگسليم ، از همه بيگانه شويم
جان سپاريم دگر ننگ چنين جان نكشيم * خانه سوزيم و چو آتش سوى ميخانه شويم
گر نهاى ديوانه رو مر خويش را ديوانه ساز * گر چه صد ره مات گشتى مهرهء ديگر بباز
يا عالم و عاقل به جهان نيست كه او را * ديوانهء آن زلف چو زنجير نكردى
در كعبهء خوبى تو احرام ببستم * بس تلبيه گفتيم و تو تكبير نكردى
دلا چون واقف اسرار گشتى * ز جمله كارها بيكار گشتى
همان سودائى و ديوانه ميباش * چرا عاقل شدى ، هشيار گشتى