در كيمياى سعادت است . اول جادوئى دنيا آنست كه خويشتن را به تو نمايد چنان كه تو پندارى كه وى ساكن است و يا قرار گرفته است و حال آنكه وى جنبانست و بر دوام از تو گريزانست ، و لكن بتدريج و ذره ذره حركت مىكند .
و مثل وى چون سايه است كه در وى نگرى ساكن نمايد و وى بر دوام همىرود و معلومست كه عمر تو همچنين بر دوام مىرود ديگر سحر وى آنست كه خويشتن به تو دوستى نمايد تا ترا عاشق كند و آنگاه ناگاه از دوستى تو بدشمنى تو بدل شود ، چون زنى نابكار كه مردان را بخويشتن غره كند تا عاشق كند و آنگاه به خانه برود و هلاك كند .
( از كيمياى سعادت ص 71 ) حضرت مصطفى فرمود
« الدنيا ملعونة ، ملعون ما فيها الا ذكر الله عالما او متعلما ؟ »
اين دنيا سراى بينوائى است ، دولت بيدولتى است ، طبل ميان تهى است ، بساط فرو مايگى است ، روى معرفت سياه كند ، جامهء عصمت چاك كند .
خبر ندارى كه اين دنياى دنى ديريست تا به مثال عروس آراسته بر طارم طرارى نشسته و از شبكهء شك بيرون مىنگرد و با تو مىگويد :
من چون تو هزار عاشق از غم كشتم * نابوده به خون هيچ كس انگشتم
آن على مرتضى و هژبر درگاه رسالت داماد حضرت نبوت ، هر گاه بر دنيا بر گذشتى دامن ديانت خويش فراهم بر گرفتى ، ترسان ترسان و گفتى
« غرى غيرى »
. ( از عده ج 2 ص 1597 ) اى جوانمرد ؟ ؟ اين حيات دنيا باد است ، تا بنگرى از دست رفته است ، اين دنيا همچون خندهء ديوانگان است و گريه مستان ديوانه بىشادى خندد و مست بىاندوه گريد دنيا مثال يخ است در آفتاب بهار و يا شكر كه در دهن نهاده آرى بس شيرين است بطعم ، لكن گذرنده است بجرم ، دنيا نظاره گاه خوش است . آمدنى آمده گير ، رفتنى شده گير و اين روز روشن تاريك شده گير و غروب روز بسر آمده گير ( از عده ج 5 ص 502 ) .
دربارهء دنيا روايات و اخبار بسيار است از جمله بجز آنچه گذشت اين روايات است .
الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر
. الدنيا رأس كل خطيئة
ارض باليسير من الدنيا مع سلامة دينك كما رضى قوم بكثيرها مع ذهاب دينهم
. الدنيا سعة المنزل و كثرة الخدم و طيب الطعام و لين الثياب الدنيا دار المرضى و الناس فيها مجانين
.
دَوَات
- ( اصطلاح عرفانى ) و مراد از دوات در كلمات مشايخ صوفيه رمزى است از نطفه كه عالم صغير است و نطفه چون در رحم افتاد و مدتى بر آمد خطاب آمد كه به شكاف پس شكافت و به دو شاخ شد يك شاخ وى طبيعت شد كه قلم عالم صغير است و يك شاخ وى علقه شد كه لوح عالم صغير است و ابتداى اعضاى انسانى از اين علقه است كه فرمود
خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ
اى درويش نطفه درياى كل بود از جهت آنكه درياى كل صافى بود و شامل محسوس و معقول بود چون بشكافت و به دو شاخ شد و يك شاخ وى طبيعت شد و يك شاخ وى علقه گشت .
( از انسان كامل عزيز الدين نسفى ص