دست قدرت .
دست قوى .
دست مرد .
دست آهنين .
دست شكسته .
دست مرگ .
دست گرفتن .
دست انداختن .
دست برداشتن .
دستكش .
دست اندر كار .
دست بر بالاى دست .
دست بسر .
دست بر دست .
دستك .
دست كوتاهى .
دستگير .
دست و پا .
دست مزد .
دست ناقص .
دست بسته .
دست و دل باز .
دستباف .
دست دوخت .
دست رنج .
دَستُوريَّه
- ( اصطلاح نجومى ) چون كوكبى در خانه يا شرف خود باشد و در و تد بيكى از كواكب ديگر ( خمسهء متحيره ) ناظر باشد كه آن نيز در خانهء خود بود و در وتد بود آن وضع را دستوريه نامند .
( از بيست باب ملا مظفر ) و نوع ديگر دستوريه اين است :
كه كوكبى در خانهء بود و دورى آن از يك نيز چون دورى خانة او باشد از خانهء آن نيز چنان كه مشترى در قوس و آفتاب در اسد يا در حمل بود و ديگر اينكه كوكب در كمال تشريق و تغريب باشد و كوكب علوى را شصت درجه بعد بود از آفتاب و كواكب سفلى را اواخر سرعت سير بود كه آن را رباط اعظم گويند و ديگر آنكه صاحب طالع در عاشر بود و صاحب عاشر در طالع بود .
دَعَت
- ( اصطلاح اخلاقى ) و آن بود كه نفس ساكن باشد در وقت حركت شهوت و مالك زمام خويش بود .
( از اخلاق ناصرى ص 77 )
دَعوَت
- ( اصطلاح كلامى و عرفانى ) دعوت يعنى خواندن و براى آن هفت منزلت دانستهاند كه : رسول ، نبى ، امام ، حجت ، داعى ، مأذون و مستجيب است كه مطابق با هفت نور جسمانى يعنى سيارات سبعه و هفت نور ابدى ازلى باشد و باز مطابق با هفت صفت انسانى يعنى حيات ، علم ، قدرت ، ادراك ، فعل ، ارادت و بقا باشد .
( جامع الحكمتين ص 152 ) در كتاب انسان الكامل گويد : بدان كه دعوت انبياء و تربيت اولياء از جهت آنست كه تا مردم بر اقوال نيك و افعال نيك و اخلاق نيك ملازمت كنند تا ظاهر ايشان راست شود كه تا ظاهر راست نشود باطن راست نگردد .
( انسان كامل ص 88 ) به نظر اهل الله و اهل صفا دعوت آن نبود كه شقى را سعادت بخشند و نامستعد را مستعد كنند و حقيقت چيزها بر مردم آشكار گردانند بلكه دعوت و تربيت آن باشد كه عادتهاى بد از ميان مردمان بردارند