انجام دهند .
او گويد صوفيان در حال و در موقع غلبهء وجد بى خبر گردند و جامعه خرقه كنند .
و آن دو گونه است يكى آنكه اصحاب به حكم پيرى و مقتدائى جامهء وى را خرقه كنند اندر حال استغفار از جرمى و ديگر اندر حال سكر از وجدى كنند ( از كشف المحجوب ص 543 ) .
در زبدة الحقائق گويد : معى خرقه ، ظل ولايت است و الباس او علامت قبول شيخ ، و قبول شيخ علامت قبول حق و اقسام خرقه پنج است ، خرقهء توبه ، خرقهء ارادت ، خرقهء تبرك ، خرقهء نصرت و . . . اين هنوز در بدايت سلوك است و دون مرتبت عشق است .
( زبدة ص 282 ) .
عراقى گويد :
ما دگر باره توبه بشكستيم * وز غم نام و ننگ وارستيم
خرقهء صوفيانه بدريديم * كمر عاشقانه بر بستيم
در خرابات با مى و معشوق * نفسى عاشقانه بنشستيم
عطار گويد :
بار دگر پير ما رخت به خمار برد * خرقه بر آتش بسوخت دست بزنار برد
دين بتزوير خويش كرد سيه رو چنانك * ير سر ميدان كفر ، گوى ز كفار برد
شاه نعمت الله گويد :
نسبت خرقهام از پير خرابات بود * به از اين خرقه از محالات بود
اين چنين پير و مريدى و چنان ميخانه * باده نوشيدن من عين عبادات بود
عشق ميبازم و خاطر به خدا مشغولست * ميخورم باده و جانم بمناجات بود
نامراد از در ما باز نگرديده كسى * در ميخانهء ما قبلهء حاجات بود
زاهد ار جنت فردوس بجان ميجويد * جنت عاشق سرمست خرابات بود
و در اصطلاحات فخر الدين است كه :
خرقه صلاحيت را گويند و علامت اصلاح صورت را نيز گويند .
شيخ محقق مصلح الدين گويد : خرقهء درويشان جامه رضاست هر كه در اين كسوت تحمل نامرادى نكند مدعى است و خرقه بر او حرامست ( طرائق ص 81 ) .
در مقدمهء نفحاتست كه : صوفى هرگاه كليهء اصول طريقت را طبق اراده و دستور پير رعايت نمود و از عهده بر آمد به او خرقه اعطا ميگردد .
و اهل حقيقت كه بمقام بىقيدى و لاابالىگرى رسيدهاند و از تمام قيود و عوارض دنيوى فارغ گشته خرقه را نيز رها كرده و رفته و بحقيقت پيوستهاند .
فروغى گويد :
خرقه نهادم بر هن و باده خريدم * سبحه فكندم ز دست و جام گرفتم
حافظ گويد :
چه جاى صحبت نامحرمست مجلس انس * سر پياله بپوشان كه خرقهپوش آمد
برخى از تركيبات : كبود خرقه ، خرقهء ناموس خرقه سوخته .
خَرقُ و التيام
- ( اصطلاح فلسفى ) خرق به معناى نفوذ چيزى در چيزى ديگر و بر هم زدن و پاره شدن است و التيام به معناى پيوستن است در اين مسأله كه آيا افلاك قابل خرق